بایگانی‌های غزلیات رهی - صفحه 7 از 13 - ادبستان شعر پارسی

ای سیمگون رخت به سپیدی نشان برف

رهی معیری – غزلیات شماره 77 برف بهمنی ای سیمگون رخت به سپیدی نشان برف خویت به سان آتش و رویت به سان برف ای تازه گل که در مه بهمن دمیده ای نشکفته جز تو لاله و گل، در میان برف در فصل برف، بزم جهان گرمی از تو یافت آتش شنیده ای که … ادامه

سایه ی اندام او در اشک من آید به رقص

رهی معیری – غزلیات شماره 76 رقص سایه سایه ی اندام او در اشک من آید به رقص در میان موج، ماه سیمتن آید به رقص گر برقصد شعله ی بی تاب از آهنگ نسیم اشک من از های های خویشتن آید به رقص فتنه ها از انجمن خیزد چو آن نازک بدن مست و … ادامه

به روی سیل گشادیم راه خانه ی خویش

رهی معیری – غزلیات شماره 75 برق نگاه به روی سیل گشادیم راه خانه ی خویش به دست برق سپردیم آشیانه ی خویش مرا چه حد که زنم بوسه آستین تو را همین قدر تو مرانم ز آستانه ی خویش به جز تو کز نگهی سوختی دل ما را به دست خویش که آتش زند … ادامه

رفت و نرفته نکهت گیسوی او هنوز

رهی معیری – غزلیات شماره 74 پایان شب رفت و نرفته نکهت گیسوی او هنوز غرق گل است بسترم از بوی او هنوز دوران شب ز بخت سیاهم به سر رسید نگشوده تاری از خم گیسوی او هنوز از من رمید و جای به پهلوی غیر کرد جانم نیارمیده به پهلوی او هنوز دردا که … ادامه

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز

رهی معیری – غزلیات شماره 73 وفای شمع مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت غم … ادامه

بهار می گذرد، خیز و دست دلبر گیر

رهی معیری – غزلیات شماره 72 بهار شادی بهار می گذرد، خیز و دست دلبر گیر به پای لاله و گل، دور عشرت از سر گیر کنون که باد صبا، چنگ زد به دامن سرو تو نیز دامن آن سرو ناز پرور گیر به رغم خاطر غم، همچو غنچه خندان باش به شادی رخ گل، … ادامه

دوش تا آتش می از دل پیمانه دمید

رهی معیری – غزلیات شماره 71 سوسن وحشی دوش تا آتش می از دل پیمانه دمید نیمشب صبح جهانتاب ز میخانه دمید روشنی بخش حریفان، مه و خورشید نبود آتشی بود که از باده ی مستانه دمید چه غم ار شمع فرومرد که از پرتو عشق نور مهتاب ز خاکستر پروانه دمید عقل کوته نظر … ادامه

ز جام آیینه گون پرتو شراب دمید

رهی معیری – غزلیات شماره 70 نازک اندام ز جام آیینه گون پرتو شراب دمید خیال خواب چه داری که آفتاب دمید درون اشک من افتاد نقش اندامش به خنده گفت که نیلوفری ز آب دمید ز جامه گشت پدیدار گوی سینه ی او ستاره ای ز گریبان ماهتاب دمید کشید دانه ی امید ما … ادامه

سیاهکاری ما کم نشد ز موی سپید

رهی معیری – غزلیات شماره 69 رشته ی هوس سیاهکاری ما کم نشد ز موی سپید به ترک خواب نگفتیم و صبحدم خندید ز تیغ بازی گردون، هواپرستان را نفس برید ولی رشته ی هوس نبرید چو مفلسی که به دنبال کیمیا گردد جهان بگشتم و آزاده‌ای نگشت پدید اگر نمی طلبی رنج ناامیدی را … ادامه

تا جان ندهم بر سر من باز نیاید

رهی معیری – غزلیات شماره 68 انتظار تا جان ندهم بر سر من باز نیاید در خانه‌ام آن خانه برانداز نیاید دل را پی آن ماه فرستم به صد امید ای وای به من گر رود و باز نیاید تا بال گشودم پرم از شعله ی غم سوخت پروانه همان به که به پرواز نیاید … ادامه

چه رفته است که امشب سحر نمی آید؟

رهی معیری – غزلیات شماره 67 شام بی سحر چه رفته است که امشب سحر نمی آید؟ شب فراق به پایان مگر نمی آید؟ جمال یوسف گل چشم باغ روشن کرد ولی ز گم شده ی من خبر نمی آید شدم به یاد تو خاموش آن چنان که دگر فغان هم از دل سنگم به … ادامه

تا نپنداری فلک روزی به کس ارزان دهد

رهی معیری – غزلیات شماره 66 فریب چرخ تا نپنداری فلک روزی به کس ارزان دهد جان ستاند در بها گردون به هر کس نان دهد ابر و گل در پرده گویندت حدیثی، کاسمان سازدت گریان، گرت یک دم لب خندان دهد هر زمان سوزد ز محرومی به داغ دیگرش لاله آسا هر که را … ادامه