
رهی معیری – غزلیات
شماره 75
برق نگاه
به روی سیل گشادیم راه خانه ی خویش
به دست برق سپردیم آشیانه ی خویش
مرا چه حد که زنم بوسه آستین تو را
همین قدر تو مرانم ز آستانه ی خویش
به جز تو کز نگهی سوختی دل ما را
به دست خویش که آتش زند به خانه ی خویش
مخوان حدیث رهایی که الفتی است مرا
به ناله ی سحر و گریه ی شبانه ی خویش
ز رشک تا که هلاکم کند به دامن غیر
چو گل نهد سر و مستی کند بهانه ی خویش
فریب خال لبش خوردم و ندانستم
که دام کرده نهان، در قفای دانه ی خویش
رهی، به ناله دهی چند درد سر ما را؟
بمیر از غم و کوتاه کن فسانه ی خویش