بر من قلم قضا چو بی من رانند
خیام-رباعی شماره 70 بر من قلم قضا چو بی من رانند پس نیک و بدش ز من چرا میدانند دی بی من و امروز چو دی بی من و تو فردا به چه حجتم به داور خوانند
خیام-رباعی شماره 70 بر من قلم قضا چو بی من رانند پس نیک و بدش ز من چرا میدانند دی بی من و امروز چو دی بی من و تو فردا به چه حجتم به داور خوانند
خیام-رباعی شماره 69 بر چشم تو عالم ار چه می آرایند مگرای بدان که عاقلان نگرایند بسیار چو تو روند و بسیار آیند بربای نصیب خویش کت بربایند
خیام-رباعی شماره 68 بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد وز خوردن آدمی زمین سیر نشد مغرور بدانی که نخورده ست تو را تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد
خیام-رباعی شماره 67 بر پشت من از زمانه تو می آید وز من همه کار نانِکو می آید جان عزم رحیل کرد و گفتم بمرو گفتا چه کنم خانه فرو می آید
خیام-رباعی شماره 66 این قافله ی عمر عجب میگذرد دریاب دمی که با طرب میگذرد ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله را که شب میگذرد
خیام-رباعی شماره 65 این عقل که در رهِ سعادت پوید روزی صد بار خود تو را میگوید دریاب تو این یکدم وقتت که نه ای آن تره که بدروند و دیگر روید
خیام-رباعی شماره 64 ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
خیام-رباعی شماره 63 افسوس که نامه ی جوانی طی شد وان تازه بهار زندگانی دی شد آن مرغ طرب که نام او بود شباب فریاد ندانم که کی آمد کی شد
خیام-رباعی شماره 62 افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد وز دست اجل بسی جگرها خون شد کس نامد از آن جهان که پرسم از وی کاحوال مسافران دنیا چون شد
خیام-رباعی شماره 61 از رنج کشیدن آدمی حر گردد قطره چو کشد حبسِ صدف دُر گردد گر مال نماند سر بماناد به جای پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد
خیام-رباعی شماره 60 از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جلال و جاهش نفزود وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
خیام-رباعی شماره 59 اجرام که ساکنان این ایوانند اسباب ترددِ خردمندانند هان تا سرِ رشته ی خِرَد گم نکنی کانان که مدبّرند سرگردانند