بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 95 از 136 - ادبستان شعر پارسی

بیار باده که شب ظلمت است و شاهد نور

خواجوی کرمانی – غزل شماره 503 بیار باده که شب ظلمت است و شاهد نور شراب کوثر و مجلس بهشت و ساقی حور کمین خادمه ی بزمگاه ماست نشاط کهینه خادم خلوتسرای ماست سرور معطّرست دماغ معاشران ز بخار معنبرست مشام صبوحیان ز بخور ببند خادم ایوان در سراچه که ما به دوست مشتغلیم و … ادامه

بوستان جنّت است و سروم حور

خواجوی کرمانی – غزل شماره 502 بوستان جنّت است و سروم حور تیره شب ظلمت است و ماهم نور آب در پیش و ما چنین تشنه باده در جام و ما چنین مخمور دلبر از ما جدا و دل بر او ما ز می مست و می ز ما مستور بگذر از نرگسش که نتوان … ادامه

برگیر دل ز ملک جهان و جهان بگیر

خواجوی کرمانی – غزل شماره 501 برگیر دل ز ملک جهان و جهان بگیر وآرام دل ز جان طلب و ترک جان بگیر چون ما به ترک گلشن و بستان گرفته ایم گو باغبان بیا و در بوستان بگیر پیر مغان گرت به خرابات ره دهد قربان او ز جان شو و کیش مغان بگیر … ادامه

برافکن سایبان ظلمت از نور

خواجوی کرمانی – غزل شماره 500 برافکن سایبان ظلمت از نور که باد از روی خوبت چشم بد دور رُخت در چشم ما نورست در چشم نظر بر طلعتت نور علی نور به یاقوتت برات آورده سنبل ز ریحان تو در خط رفته کافور تو را بر جان من فرمان روان است که سلطان آمرست … ادامه

با عقیق لب او لعل بدخشان کم گیر

خواجوی کرمانی – غزل شماره 499 با عقیق لب او لعل بدخشان کم گیر با گل عارض او لاله ی نعمان کم گیر سخن سرکشی سرو سهی بیش مگوی قد یارم نگر و سرو خرامان کم گیر با وجود لب لعل و خط مشک آسایش یاد ظلمت مکن و چشمه ی حیوان کم گیر شب … ادامه

ای نغمه ی خوشت دم داود را شعار

خواجوی کرمانی – غزل شماره 498 ای نغمه ی خوشت دم داود را شعار وی عندلیب را نفست کرده شرمسار انفاس روح بخش تو جان را حیات بخش و اعجاز عیسوی ز دمت گشته آشکار دستانسرای گلشن روحانیون ز شوق بردارد از نوای خوشت نغمه ی هزار وین چرخ چرخ زن ز سماع تو هر … ادامه

ای دل ار سودای جانان داری از جان درگذر

خواجوی کرمانی – غزل شماره 497 ای دل ار سودای جانان داری از جان درگذر ور دل از جان بر نمی گیری ز جانان درگذر در حقیقت کفر و ایمان جز حجاب راه نیست عاشقی را پیشه کن وز کفر و ایمان درگذر با سرشک ما حدیث لؤلؤ لالا مگوی چشم گوهربار من بین و … ادامه

ای تتق بسته از تیره شب بر قمر

خواجوی کرمانی – غزل شماره 496 ای تتق بسته از تیره شب بر قمر طوطی خطّت افکنده پر بر شکر خورده تاب از خم دلستانت کمند گشته آب از لب دُر فشانت گهر آهویت کرده بر شیر گردون کمین افعیت گشته بر کوه سیمین کمر هندویت رانده بر شاه خاور سپه لشکر زنگت آورده بر … ادامه

آشنای تو ز بیگانه و خویشش چه خبر

خواجوی کرمانی – غزل شماره 495 آشنای تو ز بیگانه و خویشش چه خبر وآنک قربان رهت گشت ز کیشش چه خبر هدف ناوک چشم تو ز تیغش چه زیان تشنه ی چشمه ی نوش تو ز نیشش چه خبر هر که را شیر ز پیش آید و شمشیر از پس چون بود کشته ی … ادامه

قلم گرفتم و می خواستم که بر طومار

خواجوی کرمانی – غزل شماره 494 قلم گرفتم و می خواستم که بر طومار تحیّتی بنویسم به سوی یار و دیار برآمد از جگرم دود آه و آتش دل فتاد در نی کلکم ز آه آتش بار امید بود که کاری برآید از دستم ز پا فتادم و از دست برنیامد کار اگرچه باد بود … ادامه

منم ز مهر رخت روی کرده در دیوار

خواجوی کرمانی – غزل شماره 493 منم ز مهر رخت روی کرده در دیوار چو سایه بر رهت افتاده زیر هر دیوار ندیم و همدمم از صبح تا به شب ناله قرین و محرمم از شام تا سحر دیوار ز بسکه روی به دیوار محنت آوردم جدا نمی شودم یک دم از نظر دیوار کدام … ادامه

مسیح وقتی ازین خسته دم دریغ مدار

خواجوی کرمانی – غزل شماره 492 مسیح وقتی ازین خسته دم دریغ مدار ز پا درآمدم از من قدح دریغ مدار ورم قدم به عیادت نمی نهی باری تفقدی به زبان قلم دریغ مدار بساز با من دم بسته و کلید نجات از این مقیّد دام ندم دریغ مدار اگر دریغ نداری نظر ز خسته … ادامه