قلم گرفتم و می خواستم که بر طومار - ادبستان شعر پارسی % %

قلم گرفتم و می خواستم که بر طومار

خواجوی کرمانی – غزل شماره 494

قلم گرفتم و می خواستم که بر طومار

تحیّتی بنویسم به سوی یار و دیار

برآمد از جگرم دود آه و آتش دل

فتاد در نی کلکم ز آه آتش بار

امید بود که کاری برآید از دستم

ز پا فتادم و از دست برنیامد کار

اگرچه باد بود پیش ما حکایت تو

برو نسیم و پیامی از آن دیار بیار

کدام یار که او بلبل سحرخوان را

ز نوبهار دهد مژده جز نسیم بهار

ز دور چرخ فتادم به منزلی که صبا

سوی وطن نبرد خاک من برون ز غبار

خیال روی نگارین آن صنم هر دم

کنم به خون جگر بر بیاض دیده نگار

دلم به سایه ی دیوار او بود مایل

در آن زمان که گِل قالبم بود دیوار

میان او به کنارت کجا رسد خواجو

کزین میان نتواند رسید کس به کنار

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤