
خواجوی کرمانی – غزل شماره 497
ای دل ار سودای جانان داری از جان درگذر
ور دل از جان بر نمی گیری ز جانان درگذر
در حقیقت کفر و ایمان جز حجاب راه نیست
عاشقی را پیشه کن وز کفر و ایمان درگذر
با سرشک ما حدیث لؤلؤ لالا مگوی
چشم گوهربار من بین و ز عمّان درگذر
گر صفای مروه خواهی خاک یثرب سرمه ساز
ور هوای کعبه داری از بیابان درگذر
حکم و حکمت هر دو با هم کی مسلّم گرددت
حکمت یونان طلب وز حکم یونان در گذر
تا تو را دیو و پری سر بر خط فرمان نهند
همچو باد از خاتم و تخت سلیمان درگذر
غرقه شو در نیستی گر عمر نوحت آرزوست
غوطه خور در موج خوناب و ز طوفان درگذر
تا مسخّر گرددت ملک سکندر خضر وار
از سیاهی رخ متاب و زآب حیوان درگذر
بگذر از بخت جوان و دامن پیران بگیر
دست بر زال زر افشان و ز دستان درگذر
گر چو ذره وصل خورشید دُرفشانت هواست
محو شو در مهر و از گردون گردان درگذر
زخم را مرهم شمار و طالب دارو مباش
درد را از دست بگذار و ز درمان درگذر
تا ببینی آبروی یوسف کنعان ما
رو علم بر مصر زن وز چاه کنعان درگذر
عارض گلرنگ او بین وز شقایق دم مزن
سنبل سیراب او گیر و ز ریحان درگذر
گر به معنی ملک درویشی مسخر کرده ای
از ره صورت برون آی و ز سلطان درگذر
تا به کی خواجو توان بودن به کرمان پای بند
سر برآور همچو ایوب و ز کرمان درگذر



