چشمم که ز خون رخم منقش بیند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 167 چشمم که ز خون رخم منقش بیند در خواب اگر آن دو زلف سرکش بیند عیبی نبود چرا که شبهای دراز مخمور همه خواب مشوّش بیند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 167 چشمم که ز خون رخم منقش بیند در خواب اگر آن دو زلف سرکش بیند عیبی نبود چرا که شبهای دراز مخمور همه خواب مشوّش بیند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 166 چشمم چو نظر بر رخ یار اندازد بر راه دلم ز غصّه خار اندازد بس گوهر ناسفته که هر نیم شبم در پای دو دیده بر کنار اندازد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 165 چشمم چو بر آن قامت رعنا افتد بس فتنه که در عالم بالا افتد بینی تن من در آب سرچشمه ی چشم چون موی که در میان دریا افتد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 164 چشم تو دلم را به فغان می آرد چون ناوک غمزه در کمان می آرد با زلف تو گفتم که دلم باز فرست چندین همه تاب و پیچ از آن می آرد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 163 جان با لب دوست عشقبازی می کرد چشمش به کرشمه ترکتازی می کرد زان مردمک دیده ی من صوفی وار سجّاده به خون دل نمازی می کرد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 162 تا کی چو مسیح دم ز طاعات زنید یا همچو کلیم لاف میقات زنید خیزید و به می خاک مرا گِل سازید وآنگه ز گِلم خشت خرابات زنید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 161 بازار روان از بدنت می شکند ناموس بهار از سمنت می شکند چون در دهنت هیچ نمی گنجد از آن پیوسته سخن در دهنت می شکند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 160 باد سحری که بوستان آراید بی خاک در تو باد می پیماید دور از تو اگر نفس زنم بی یادت جانم به لب آید و نفس بر ناید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 159 با لعل تو آب آب حیوان ریزد از شکّر شیرین تو شورانگیزد اشکم که روان می شود از چشمه ی چشم آبیست که از آتش دل می ریزد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 158 با قدر تو چرخ را زمین ساخته اند و ایوان تو بر چرخ برین ساخته اند در خاتم دولت تو از پیروزی پیروزه ی آسمان نگین ساخته اند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 157 با طرّه بگو تا دل ما باز آرد او را به همه حال فرو نگذارد باشد که به قول تو دلم باز دهد کو روی تو را نیک نگه می دارد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 156 با اشک و رخ ار سیم و زرت گردانند شاهان جهان تاج سرت گردانند ور ترک جهاز چار مادر گویی میراث بر نه پدرت گردانند