این همنفسان که اندرین انجمنند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 155 این همنفسان که اندرین انجمنند جز خواب گذشته را قضا می نکنند زینگونه که همچو بخت من در خوابند تا دم نزند سپیده دم دم نزنند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 155 این همنفسان که اندرین انجمنند جز خواب گذشته را قضا می نکنند زینگونه که همچو بخت من در خوابند تا دم نزند سپیده دم دم نزنند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 154 این صدر نشینان که در این اطرافند پیوسته به فرّ دولتت میلافند آن جامه که از بهر رهی فرمودی امروز هنوز گوئیا می بافند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 153 ای همنفسان اگر مرا غمخوارید باید که مرا چو دیگران نشمارید امروز چو اندک مرضی هست مرا از باده ی دوشینه معافم دارید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 152 ای نکهت خلد پیش انفاس تو باد تا تیر فلک را بود از چرخ گشاد نه اطلس زر کشیده ی سیمابی ماننده ی دستارچه در دست تو باد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 151 ای کرده دلم به چین گیسو دربند بسرا و زبان مرغ خوشگو دربند بگشا گره از سلسله ی طرّه که هست کار دل دیوانه به یک مو دربند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 150 ای شمع اگر زانک بسوزی شاید کز آتش سینه ات روان بفزاید چون است که رشته خوردی و دم به دمت ماهیچه ئی از دهن برون می آید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 149 ای در دلم آتش غم و در جان دود بگرفت درون دلم از بریان دود هر دود که از مطبخ عشقت خیزد بوی جگر سوخته آید زان دود
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 148 ای آنک دل از مهر رخت جان نبرد دانی که چه بر من از غمت می گذرد من نیستم آنکه ناظر روی توام در دیده ی من کسیست کو می نگرد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 147 آنها که سر از چرخ برافراخته اند در مهر تو هفت مهره در باخته اند بر قامت کبریات آن جامه سزد کز اطلس چرخش آستر بافته اند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 146 آنها که دوای دل افگار کنند پیوسته کنند کار و در کار کنند چون پشت به دیوار کنی یاد آور زآن روز که از خاک تو دیوار کنند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 145 آنکو رخش از خلد برین بابی بود در هر خمی از زلف کژش تابی بود گفتم که به خواب دیده ام چشم تو را گفتا برو ای خواجه که آن خوابی بود
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 144 آنکش غم عشق دلنوازی نکند باید که حدیث عشقبازی نکند زانروی زبان شمع برّند به گاز تا بار دگر زبان درازی نکند