نرگس که به تاجداری است ارزانی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 425 نرگس که به تاجداری است ارزانی افراخته است سنجق سلطانی از زر چه زند لاف که سرمایه ی او پنج آقچه نقد است و درستی فانی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 425 نرگس که به تاجداری است ارزانی افراخته است سنجق سلطانی از زر چه زند لاف که سرمایه ی او پنج آقچه نقد است و درستی فانی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 424 می آیم و در به روی من می بندی می گریم و بر گریه ی من می خندی پشتم چو کمان کردی و چون تیر مرا در خویش کشیدی و به دور افکندی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 423 گفتم قمرم گفت به چشمش گردی گفتم شکرم گفت به چشمش خردی گفتم بازا گفت که باز آوردی گفتم مردم گفت کنون جان بردی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 422 گفتم چه کند دفع غمم گفت که می گفتم چه زند راه دلم گفت که نی گفتم که تو داری دل من گفت که کو گفتم ز غمت جان بدهم گفت که کی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 421 گفتم چشمت گفت مکن بی بصری گفتم جانم گفت ز دستم نبری گفتم عقلم گفت که بر عقل بخند گفتم که تنم گفت که بر تن بگری
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 420 گفتم جانم گفت بمیر ار مردی گفتم مردم گفت که نیکو کردی گفتم چشمم گفت که بس بی آبی گفتم نفسم گفت مکن دم سردی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 419 گر طرّه ی مشکبار بر رو فکنی ور زانک شکن برشکن مو فکنی بی آنکه دلت ز صحبت ما بگرفت هر لحظه چرا گره بر ابرو فکنی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 418 شرط است دلا کز سر جان برخیزی وز بند غم عشق بنان نگریزی چون آب تو می رود ز نادیدن دوست ای دیده به هرزه آب خود می ریزی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 417 روح ملکی ساجد و مسجود تویی نفس فلکی عابد و و معبود تویی در راه هوای تو به سر سیر کنان ذرّات جهان قاصد و مقصود تویی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 416 در میکده گرنه پایبند می امی محروم ز خاک آستانت کی امی در بزم تو نی نواخت می یابد و من در حسرت آنکه کاشکی من نی امی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 415 در خانه دلم تنگ شد از تنهایی رفتم به چمن چو بلبل شیدایی چون دید مرا سرو، سری جنبانید یعنی به چه دلخوشی به بستان آیی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 414 در حال من ار نگاه ازین به نکنی باید که کمان ابروان زه نکنی زان رو که به رنگ روی زردم ماند دانم که تو خود نظر درین به نکنی