چون رخ بنمودی ای بت یغمایی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 413 چون رخ بنمودی ای بت یغمایی گشتم چو شکنج طره ات سودایی در آینه ی روی تو دیدم گفتم سبحان الله هم بدین زیبایی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 413 چون رخ بنمودی ای بت یغمایی گشتم چو شکنج طره ات سودایی در آینه ی روی تو دیدم گفتم سبحان الله هم بدین زیبایی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 412 تا چند ز مهر مه آن غالیه موی چون سایه روم در به در و کوی به کوی با نامه و خامه باز گفتم غم دل این هم دو زبان آمدی و آن نیز دو روی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 411 بی یار هزار باغ و گلشن بجوی ور دست بود هزار دشمن بجوی گفتم بنگر کز رخ گندم گونت چون کاه شدم گفت که بر من بجوی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 410 ای کرده خور از خجلت رخسار تو خوی این ناز و کرشمه با حریفان تا کی چشم خوش میگون تو مستی در خواب لعل لب نوشین تو جامی پر می
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 409 ای غرّه به فضل و خالی از دانایی ما را به چه انکار کنی کز مایی محمود کنم نام تو یاد محموده زان رو که در اسهال نکو می آیی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 408 ای شمع اگر سر نفرازی چه کنی ور بر سر نطع سر نبازی چه کنی سازندت اگر زانک بسوزی چه کنند سوزندت اگر زانک نسازی چه کنی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 407 ای شب مگر آن زلف سمن فرسایی زینسان که شدی بر رخ او سودایی وی چشمه ی خورشید مگر عین زری زان روی که از سنگ برون می آیی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 406 ای دیده زانوار تو موسی قبسی وی یافته ز انفاس تو عیسی نفسی روی تو ز بس نهانی و پیدایی در دیده ی هر کسی و نادیده کسی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 405 ای دل تو مرا درین عذاب افکندی کز صورت حال من نقاب افکندی وی دیده تو هم چرا به خون ریختنم یکباره سپر بر سر آب افکندی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 404 ای خواجو اگر می بری از مستی بوی زنهار مکن به عالم هستی روی پیش آر سبو و خاک قالب گل کن تا از گل قالب تو سازند سبوی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 403 ای خواجه که سرمایه ی دین و دادی داریم به اقبال تو دائم شادی با بنده به طرف باغ سوسن می کرد از بندگی تو صد هزار آزادی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 402 ای حلقه که هم پای سر اندازانی پیوسته میاندار رسن بازانی هر چند که نیستت سر و پای پدید گردنکش حلقه ی سرافرازانی