آن یار که درد از دل ما می چیند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 143 آن یار که درد از دل ما می چیند باید که کسی بر سر ما نگزیند در دیده ی ما آمد و بگشود نظر تا چهره ی خود به دیده ی خود بیند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 143 آن یار که درد از دل ما می چیند باید که کسی بر سر ما نگزیند در دیده ی ما آمد و بگشود نظر تا چهره ی خود به دیده ی خود بیند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 142 آن کو به سوی کعبه مرا راه نمود دیدم که ره کعبه همی می پیمود رفتیم به کعبه و چو کردیم نظر خود کعبه جز او نبود و او کعبه نبود
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 141 آن شب که ز زلفت گرهم بگشاید گردون سر رشته از کفم برباید آن روز که رخسار تو بینم به مراد ناگاه شب از کناره بیرون آید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 140 آن سرو خرامان که چنان می آید از رفتن او دلم به جان می آید زلفش که دم از نافه ی تاتار زند مشک ختن است و بوی آن می آید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 139 آن زلف مسلسل که چنان می پیچد چون سنبل تر بر ارغوان می پیچد زان رو که به مار می کنندش نسبت بر خویشتن از غصّه ی آن می پیچد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 138 آن روی که رشک ماه تابان آمد وان موی که آفت دل و جان آمد بگشاد نقاب و روز روشن گردید در پای فکند و شب به پایان آمد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 137 آن جان عزیز بین که چون خوارم کرد وز جان عزیز خویش بیزارم کرد چون دید که من بی زری معروفم با روی چو زر مالک دینارم کرد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 136 آن جام که جرعه ایش جانی ارزد وان لعل که پاره ایش کانی ارزد جا نیست کزو دمی جهانی ارزد وآبیست کزو نمی روانی ارزد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 135 امشب که ز چرخ بوی خون می آید هر چند که می رود فزون می آید صبحم مگر از شام نیامد بیرون روزم مگر از سنگ برون می آید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 134 امروز که سبزه گرد باغت بدمید دود دل لاله در بهار تو رسید از خاک درت هزار دل بتوان یافت وز باغ رخت هزار گل بتوان چید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 133 از مشک سیه چو سایه بر خور فکند در حلق دلم ز زلف چنبر فکند چون وصف میان دوست گویم کمرش خود را به فضولی به میان در فکند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 132 از لوح غمت نام و نشانم نرود وآب رخت از چشم و روانم نرود تا باده ی چون زنگ نریزم در جام زنگ غم از آیینه ی جانم نرود