دل جای در آن طرّه ی پر خم خواهد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 179 دل جای در آن طرّه ی پر خم خواهد جان خون دل از دیده ی پر نم خواهد هر دم که شمامه ای ز زلفش طلبم آن سیم عذارم زر طلقم خواهد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 179 دل جای در آن طرّه ی پر خم خواهد جان خون دل از دیده ی پر نم خواهد هر دم که شمامه ای ز زلفش طلبم آن سیم عذارم زر طلقم خواهد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 178 دردا که شراب وصل ناخورده بماند خون در تنم از درد دل افسرده بماند پایی که به پشت پا زدی عالم را از دست من شکسته آزرده بماند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 177 در ماتم من مرغ صراحی موید غسّال به آب چشم جامم شوید از خاک من آن خار که بیرون آید زو تا به قیامت گل حمری روید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 176 در چشم رخت مه فلک میل کشید بر روی زمین دیده ی من نیل کشید تقریر پریشانی زلفت چه کنم کان همچو شب هجر به تطویل کشید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 175 در بوته ی غم هر که چو زر بگدازد بحث کمر تو در میان اندازد آن کس که حدیث شب معراج کند زلف سیه تو را تمسّک سازد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 174 چون عکس تو بر جهان جان می افتد شمع دل من در لمعان می افتد چون از بدنم دقیقه ای می گوید مویت به فضولی به میان می افتد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 173 چون طره ز پای یار سر برگیرد در حال دگر سرکشی از سر گیرد آن رخ که بود بر او نشان در دوست هر دم فلکش ز مهر در زر گیرد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 172 چون شاهد مه غرّه ی غرّا بنمود مشکین خط شام چین ز گیسو بشود دفتر به کفم بود و سرشکم ناگاه موجی بزد و سفینه از من بربود
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 171 چون سوز غم تو از جهان برخیزد از هستی ما نام و نشان برخیزد بر خاک سر کوی تو رفتیم به باد تا خود چه غبار از این میان برخیزد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 170 چون خامه حدیثت به زبان می آرد از دیده روان خون سیه می بارد باری چو مرا زبان گویایی نیست هم خامه که او سر و زبانی دارد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 169 چون چشم خوش تو ترکتازی می کرد یاقوت لب تو دلنوازی می کرد با مار سر زلف تو کافعی صفت است خال سیه ته مهره بازی می کرد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 168 چشمم که مدام آب حسرت بارد پیوسته کنار من چو دریا دارد هر دم به نظاره ی رخت تشنه تر است آری نمک آب تشنگی بیش آرد