شاهی کنم ار بنده ی خویشم داند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 191 شاهی کنم ار بنده ی خویشم داند با خویش آیم اگر به خویشم خواند بیم است که زنجیری زلفش گردم زینسان که مرا سلسله می جنباند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 191 شاهی کنم ار بنده ی خویشم داند با خویش آیم اگر به خویشم خواند بیم است که زنجیری زلفش گردم زینسان که مرا سلسله می جنباند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 190 سروی که بنفشه بر سمن فرساید یاری که روان بخشد و روح افزاید گویی ز سر زلف کژش یک سر موی دارد بویی و بوی آن می آید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 189 زان آب کزو آتش عشرت خیزد در ده قدحی که عقل ازو بگریزد از باده هر آن کسی که پرهیز کند پرهیز ازو کزو نمی پرهیزد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 188 رو نیست شو ای خواجو که هستت خوانند هشیار چنان باش که مستت خوانند زنهار ز بهر آن خدا را مپرست کابنای زمان خداپرستت خوانند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 187 رخسار تو در پرده عیان بتوان دید لکن دهنت به چشم جان بتوان دید بر یاد تو جان روان توان داد و ز لطف در آب رخت عکس روان بتوان دید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 186 دیشب بت من چو ترکتازی می کرد پنداشتم آن مگر به بازی می کرد در مجلس ما کسی به جز شمع نبود او نیز بسی زبان درازی می کرد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 185 دیدیم که در کعبه به جز یار نبود وین طرفه که از کعبه خود آثار نبود آن دم که ز دیر، خیمه بر کعبه زدیم در کعبه و دیر، هیچ دیّار نبود
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 184 دی زلف تو را باد سحر می جنباند بر برگ سمن سنبل تر می جنباند چون نسبت لاله با رخت می کردم گل می خندید و سرو سر می جنباند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 183 دل فتنه ی آن سرو خرامان تو شد وآشفته ی جعد عنبر افشان تو شد جانم چو دوال کیش و قربان تو شد از کیش بیرون آمد و قربان تو شد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 182 دل فتنه ی آن چشم خوش جادو شد وآشفته ی آن سلسله ی گیسو شد هندو شه ترکان ختائیست به حسن شادی کسی که بنده ی هندو شد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 181 دل را خبری ز عالم جان دادند جان را شکری ز لعل جانان دادند مه را به سراپرده ی شمس آوردند بلقیس زمان را به سلیمان دادند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 180 دل در سرت ای نگار سیمین تن شد جان را سر زلف سیهت مسکن شد زابروی تو ماه نو چو صورت بستم از روی تو معنی مهم روشن شد