یک چند مقیم کُنج میخانه شدیم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 323 یک چند مقیم کُنج میخانه شدیم یک چند به زهد و توبه افسانه شدیم تا دست دل اندر سر زلف تو زدیم از پای درآمدیم و دیوانه شدیم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 323 یک چند مقیم کُنج میخانه شدیم یک چند به زهد و توبه افسانه شدیم تا دست دل اندر سر زلف تو زدیم از پای درآمدیم و دیوانه شدیم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 322 وقت است که خیمه سوی گلزار زنیم بر نغمه ی زیر ناله ی زار زنیم در صومعه تا چند توان بود مقیم یک چند بیا تا در خمّار زنیم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 321 هر نکته ی چون آب که می راند چشم یک یک همه چون آب فروخواند چشم وز بهر نثار قدمت هر نفسی دامن دامن گهر برافشاند چشم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 320 هر لحظه که یاد آن جفا کیش کنم از ناله دل خلق جهان ریش کنم از بس که زنم بر سر از اندوه فراق بنشینم و خود سرزنش خویش کنم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 319 من ملک جهان را به سخن می گیرم وین بس بود از سخنوری توفیرم زین دست که نظم من گرفتست کمال در کشور شعر تا نمیرم میرم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 318 من دل به وفای دلستانی بدهم وز بهر دلش ترک جهانی بدهم گفتم که بده کام من ای سرو روان گفتا که بده جان که روانی بدهم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 317 عیبم مکن ای خواجه که تا من هستم بی جان و بدن قائم و بی می مستم مانند خضر زنده ی جاوید شدم چون دست ز آب زندگانی شستم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 316 ساقی بده آن باده که ما مستانیم در باغ فرح بلبل خوش دستانیم ما را به جهان اگر به یک جو نخرند ما ملک جهان را به جوی نستانیم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 315 در بتکده چون قابل ایمان گشتیم از طاعت سی ساله پشیمان گشتیم در روی بتان چو نور وحدت دیدیم زنّار بریدیم و مسلمان گشتیم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 314 چون کلّه نشین عالم راز آیم با خوش نفس روح به پرواز آیم کبکم، ز چه با مگس هم آوا گردم بازم، به چه با پشّه به پرواز آیم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 313 جانا ز من بی سر و بی پات چه غم وز ناله ی عاشقان شیدات چه غم در پای مران پیاده کز دست افتاد گر بر رخ او نهی رخ از مات چه غم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 312 تا کی دل شوریده مشوّش داریم رخساره به خون دل منقّش داریم چون نیست یقین که حال فردا چه شود امروز به نقد عیش خود خوش داریم