چون دل به تو دادم ای بت عهد شکن
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 335 چون دل به تو دادم ای بت عهد شکن بگشود فراق تو کمین بر دل من هر جا که روم خون دل گرم روام آید به سر راه و بگیرد دامن
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 335 چون دل به تو دادم ای بت عهد شکن بگشود فراق تو کمین بر دل من هر جا که روم خون دل گرم روام آید به سر راه و بگیرد دامن
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 334 ای بلبل خوش نغمه ی بستان سخن در باغ هنر هزار دستان سخن آری سخن آیتیست از عالم غیب در شأن تو نازل و تو در شأن سخن
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 333 ای برگ گلت به مشک ناب آبستن وی مردم چشم ما به آب آبستن بر یاد رخت روح فزاید به صبوح گردد مه نو به آفتاب آبستن
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 332 تا کی طلب شراب خواهی کردن خود را به قدح خراب خواهی کردن هر صبحدم آن زهره جبین را میخوان گر دعوت آفتاب خواهی کردن
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 331 ای چیده گل و کرده کنار از گلشن معلوم نکرده سرّ مرغان چمن در آینه ی جمال معشوق نگر تا صورت عشق را ببینی روشن
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 330 ای جان به غمت شاد غمت شادی جان وی شرح معانی تو بیرون ز بیان آنکو به تو زنده ست نمیرد هرگز وآن را که نمرد در رهت زنده مخوان
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 329 گفتم که چه خواهی که دهم گفتا جان گفتم چه نخواهی که دهی گفت امان گفتم که چه گیری ز برم گفت کنار گفتم که چه داری چو تنم گفت میان
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 328 گفتم به چه مانده مژه ات گفت سنان گفتم که چو قدّم چه بود گفت کمان گفتم چو بیایی چه بری گفت که دل گفتم چه دهم تا نروی گفت که جان
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 327 در باغ چو زد هزار دستان دستان داد دل شوریده ز بستان بستان هنگام سپیده دم بر اطراف چمن جز ساغر می ز دست مستان مستان
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 326 ای دل چه رَوی در طلب دلخواهان بشتاب که رفتند کنون همراهان شاهان که هوای خاک کرمان کردند در نار فتادند ز کرمانشاهان
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 325 ای ابروی شوخ تو نمودار کمان از قامت آن شکسته بازار کمان ابروی تو با وسمه نمی گوید راست آری به کژی راست شود کار کمان
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 324 آن میر که کرد جان نثار قرآن وز آب حیاش تازه رو شد ایمان منعش ز امامت به چه رو می کردند زان باب که منصرف نباشد عثمان