ای لفظ تو آب برده از دُرّ یتیم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 311 ای لفظ تو آب برده از دُرّ یتیم خلق تو نشانده باد انفاس نسیم وه وه که قیامت است شور سخنت هر چند قیامت نبود پیش حکیم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 311 ای لفظ تو آب برده از دُرّ یتیم خلق تو نشانده باد انفاس نسیم وه وه که قیامت است شور سخنت هر چند قیامت نبود پیش حکیم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 310 ای دانه ی خال سیهت دام دلم وی پسته ی تنگ دهنت کام دلم گم گشت در ایام غمت نام دلم تا خود به کجا رسد سرانجام دلم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 309 ای از دو جهان وصل تو مقصود دلم بیرون ز غم تو نیست موجود دلم ترسم که مبادا سحری از سر سوز در آتش روی تو رسد دود دلم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 308 آن فتنه که تا ماش به چنگ آمده ایم با هستی خویشتن به جنگ آمده ایم می گفت دلم با نمک از غایت شور کز پسته ی او نیک به تنگ آمده ایم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 307 آن سر که ز بهر تیغ تیز تو نهم بر پای سمند گرم خیز تو نهم جان را به لب ار رخ بنمایی چو شکر در پسته ی شور قند ریز تو نهم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 306 دلبر به رخ دلکش و چشم نائم شطرنج جفا باخته با من دائم چون اسب فرو راند که شهمات کند رخ بر رخ او نهادم و شد قائم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 305 در راه مراغه با گروهی مردم کردم دل خسته بر در زنگان گم گفتم برخیزم از سر ملک عراق کاشان همه گفتند به یکبار که قم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 304 خفاش نی ام کز آفتاب اندیشم یا آتش سوزنده کز آب اندیشم گر زانک شهاب نجم ثاقب گردد من دیو نی ام که از شهاب اندیشم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 303 چون شمع به جز سوز جگر نپسندم خود را به رسن بر آتشت می بندم می خندم و بر خنده ی خود می گریم می گریم و بر گریه ی خود می خندم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 302 ای سرو قد لاله رخ عبهر چشم زر شد رخم و نیست تو را بر زر چشم هر چند جهان ز اشک ما دریا شد شک نیست که دریات نیاید در چشم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 301 این طرفه که نشنید کسی آوازم از پرده بر آواز برون شد رازم تا غرقه ی دریای محبت شده ام یک لحظه به محبوب نمی پردازم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 300 چون جان و دل از برای دلبر دارم از دلبر خود چگونه دل بردارم بی سر و قدی که از من آزاد آمد مانند چنار دست بر سر دارم