من حشمت و پوش او به چیزی نخرم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 299 من حشمت و پوش او به چیزی نخرم سرمایه ی مالش به پشیزی نخرم گر خود به مثل رستم دستان گردد من باد بروت او به تیزی نخرم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 299 من حشمت و پوش او به چیزی نخرم سرمایه ی مالش به پشیزی نخرم گر خود به مثل رستم دستان گردد من باد بروت او به تیزی نخرم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 298 چون نامه دلی پر از شکایت دارم چون خامه از آن بود نوشتن کارم باری به خیال رخ و نقش خط تو روزی به کتابتی به شب می آرم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 297 بی روی تو من در آرزویت میرم دور از رویت بر سر کویت میرم من شمعم و خورشید تویی طرّه ی شب بردار ز رو که پیش رویت میرم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 296 با درد غم تو نام درمان نبرم بی مهر تو یک روز به پایان نبرم از دست تو کی جان برم ای جان جهان کز دست تو گر جان ببرم جان نبرم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 295 ای بس که ز دیده خون دل می بارم کز دست برون رفت به دستان یارم با ما اگر امروز به بازی ناید فردا چو ببینمش به بازی آرم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 294 ساقی بده آن باده که خون شد جگرم باشد که به می ز دست غم جان ببرم گر خلق جهان به کشتنم برخیزند می وا خورم و ز هیچ کس وا نخورم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 293 گفتم که دمم چند دهی گفت چه دم گفتم که غمت چند خورم گفت چه غم گفتم چه بود در عدمم گفت جنون گفتم چو وجودم چه بود گفت عدم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 292 گفتم که دمم چند دهی گفت چه دم گفتم که غمم نمی خوری گفت چه غم گفتم که نظر در چه کنم گفت کتاب گفتم که سخن با که کنم گفت قلم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 291 بر روی تو هر دم نگران می گردم در کوی غمت جامه دران می گردم با دل گفتم که گرد گیسوش مگرد در تاب شد و گفت در آن می گردم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 290 از باده ی بیخودی برانسان مستم کآگاه نی ام که نیستم یا هستم آن دم که درآردم ز پای آتش دل بیرون ز قدح کسی نگیرد دستم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 289 بردست خیال چشم مستت خوابم از آتش سودای تو رفتست آبم زین پس من و آب دیده و خاک درت باشد که گشادی بود از این بابم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 288 من حلقه به گوش حلقه ی گوش توام بسته دهن از پسته ی خاموش توام دوشم همه دوش دوش بر دوش تو بود و امشب همه شب در هوس دوش توام