هر چند که ما را فلک بی سر و پای
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 383 هر چند که ما را فلک بی سر و پای یک روز نداد بر در مکنت جای گر قافله ی آز به یک ره برسد از درگه ما بانگ برآید که درآی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 383 هر چند که ما را فلک بی سر و پای یک روز نداد بر در مکنت جای گر قافله ی آز به یک ره برسد از درگه ما بانگ برآید که درآی
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 382 گفتم جانم گفت ز جان سیر برآی گفتم بنگر گفت که رویم منمای گفتم بنشین گفت ز پیشم برخیز گفتم که بیا گفت برو ژاژ مخای
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 381 گر صد رهم از خویش جدا داشته ای ور زانک مرا به هیچ انگاشته ای تا در تنم از جان رمقی خواهد بود دست از تو ندارم تو چه پنداشته ای
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 380 تا غالیه بر برگ سمن بیخته ای پیوند من سوخته بگسیخته ای چندانک در اوصاف رخت می نگرم یا رب که چه بر کار دلم ریخته ای
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 379 آن لحظه که سرمست من بی سر و پای زان پرده سرا برون شدم پرده سرای گفتم که ز پایه پای بر چرخ نهم پایم بشد از جا و بماندم بر جای
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 378 گنج است غم عشقش و دل دیوانه دام است شکنج زلف و خالش دانه ما سوخته و ساخته با آتش دل پروانه مثال و شمع را پروانه
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 377 رفتم به عراق بر در جانانه چون باد برون دوید یار از خانه گفتا پی دل میا بدین نوش آباد گفتم کاشان گفت که قم کاشانه
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 376 ماهی که ببرد از مه و خورشید فره پرسید ز من که ای مطیعت که و مه از فاعل و مفعول کدامین بهتر گفتم که به نزد بنده مفعول به
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 375 ای برده ضمیرت از مه و مهر فره وی گشته مطیعت زن و مرد و که و مه چون تیر خدنگ در کمان پیوستی می کرد کمان چرخ بر تیر تو زه
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 374 آنکو ز بنفشه بر گل افکنده زره سیب زنخش به دست مشتاقان به از عشق کمان ابرویت پیوسته هر گه که گریبان بدرم گوید زه
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 373 بیمار غم تو گر نگردد به، به ور لاغر عشقت نشود فربه، به بی سیب زنخدان تو دانم که مرا هرگز نشود گونه ی همچون به، به
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 372 بر بوی سمن بین چمن از دست شده گل جسته کنار و گلشن از دست شده مه مهر دگر کرده و خور تافته روی شب مانده و روز روشن از دست شده