بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 103 از 136 - ادبستان شعر پارسی

کس حال من سوخته جز شمع نداند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 407 کس حال من سوخته جز شمع نداند کو بر سر من شب همه شب اشک فشاند دلبستگئی هست مرا با وی از آن روی کز سوخته حالی به من سوخته ماند گر خسته شوم بر سر من زنده بدارد ور تشنه شوم در نظرم سیل براند زنجیر دل تافته … ادامه

کدام یار که ما را پیام یار آرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 406 کدام یار که ما را پیام یار آرد از آن دیار حدیثی بدین دیار آرد که می رود که ز یاران مهربان خبری بدین غریب پریشان دلفگار آرد به تشنگان بیابان بَرَد بشارت آب به بلبلان چمن مژده ی بهار آرد اگر نه لطف نماید نسیم باد صبا به … ادامه

کدام دل که ز دوری به جان نمی آید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 405 کدام دل که ز دوری به جان نمی آید کدام جان که ز غم در فغان نمی آید سرشک من به کجا می رود که همچون آب دو دیده نا زده بر هم روان نمی آید ز شوق عارض و رخسار او چنان مستم که یادم از سمن و … ادامه

کاروان ختنی مشک ختا می آرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 404 کاروان ختنی مشک ختا می آرد یا صبا نکهت آن زلف دوتا می آرد لاله دل در دم جانبخش سحر می بندد غنچه جان پیشکش باد صبا می آرد مرغ را گل به اشارت چه سخن می گوید باز هدهد چه بشارت ز سبا می آرد می رسد قاصدی … ادامه

قصّه ی غصّه ی فرهاد به شیرین که برد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 403 قصّه ی غصّه ی فرهاد به شیرین که برد نامه ی ویس گلندام به رامین که برد خضر را شربتی از چشمه ی حیوان که دهد مرغ را آگهی از لاله و نسرین که برد خبر انده اورنگ جدا گشته ز تخت به سراپرده ی گلچهر خور آیین که … ادامه

عید آمد و آن ماه دل افروز نیامد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 402 عید آمد و آن ماه دل افروز نیامد دل خون شد و آن یار جگر سوز نیامد نوروز من ار عید برون آمدی از شهر چون است که عید آمد و نوروز نیامد مه می طلبیدند و من دلشده را دوش در دیده جز آن ماه دل افروز نیامد … ادامه

عشق است که چون پرده ز رخ بازگشاید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 401 عشق است که چون پرده ز رخ بازگشاید در دیده ی صاحب نظران حسن نماید حسن است که چون مست به بازار برآید در پرده ای هر زمزمه ی عشق سرآید گر عشق نباشد کمر حسن که بندد ور حسن نباشد دل عشق از چه گشاید گر صورت جانان … ادامه

عجب دارم گر او حالم نداند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 400 عجب دارم گر او حالم نداند که عشق و بی زری پنهان نماند یقینم کان صنم بر ناتوانان اگر رحمت نماید می تواند دلم ندهد که ندهم دل به دستش گرم او دل دهد ور جان ستاند به فرهاد ار رسد پیغام شیرین ز شادی جان شیرین برفشاند اگر … ادامه

عجب از قافله دارم که به در می نشود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 399 عجب از قافله دارم که به در می نشود تا ز خون دل من مرحله تر می نشود خاطرم در پی او می رود از هر طرفی گرچه از خاطر من هیچ به در می نشود آنچنان در دل و چشمم متصور شده است کز برم رفت و هنوزم … ادامه

عاقلان کی دل به دست زلف دلداران دهند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 398 عاقلان کی دل به دست زلف دلداران دهند نقره داران چون نشان زر بطرّاران دهند مگذر از یاران که در هنگام کار افتادگی واجب آن باشد که یاران یاری یاران دهند گر به دردی باز ماندی دل ز درمان برمگیر ساقیان اول قدح دُردی به خمّاران دهند خون دل … ادامه

عاقل ندهد عاشق دلسوخته را پند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 397 عاقل ندهد عاشق دلسوخته را پند سلطان ننهد بنده ی محنت زده را بند ای یار عزیز انده دوری تو چه دانی من دانم و یعقوب فراق رخ فرزند از دیده ی رود آور اگر سیل برانم چون دجله ی بغداد شود دامن الوند عیبم مکن ای خواجه که … ادامه

طوطی چو سخن گویی پیش شکرت میرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 396 طوطی چو سخن گویی پیش شکرت میرد طوبی چو روان گردی بر رهگذرت میرد جوزا چو قدح نوشی پیش تو کمر بندد وآن دم که قبا پوشی پیش کمرت میرد مشک ختنی هر دم در زلف تو آویزد شمع فلکی هر شب پیش قمرت میرد کو زنده دلی تا … ادامه