کس حال من سوخته جز شمع نداند
خواجوی کرمانی – غزل شماره 407 کس حال من سوخته جز شمع نداند کو بر سر من شب همه شب اشک فشاند دلبستگئی هست مرا با وی از آن روی کز سوخته حالی به من سوخته ماند گر خسته شوم بر سر من زنده بدارد ور تشنه شوم در نظرم سیل براند زنجیر دل تافته … ادامه



