
خواجوی کرمانی – غزل شماره 405
کدام دل که ز دوری به جان نمی آید
کدام جان که ز غم در فغان نمی آید
سرشک من به کجا می رود که همچون آب
دو دیده نا زده بر هم روان نمی آید
ز شوق عارض و رخسار او چنان مستم
که یادم از سمن و ارغوان نمی آید
بسی شکایتم از سوز سینه در جان است
ولی ز آتش دل بر زبان نمی آید
چنان سفینه ی صبرم شکست و آب گرفت
که هیچ تخته از آن بر کران نمی آید
کسی که نام لبش می برد عجب دارم
که آب زندگیش در دهان نمی آید
معانئی که در آن صورت دل افروزست
ز من مپرس که آن در بیان نمی آید
به راستی قد سرو سهی خوشست ولیک
به راست آن که به چشمم چنان نمی آید
نمی رود سخنی در میان او خواجو
که از فضول کمر در میان نمی آید



