بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 104 از 136 - ادبستان شعر پارسی

طوطی از پسته تنگ تو شکر گرد آورد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 395 طوطی از پسته تنگ تو شکر گرد آورد چشمم از درج عقیق تو گهر گرد آورد صد دل خسته بهر موئی از آن زلف دراز مهر رخسار تو در دور قمر گرد آورد مردم چشم من از بهر نثار قدمت ای بسا دُر که درین قصر دو در گرد … ادامه

طره های تو کمند افکن طرارانند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 394 طره های تو کمند افکن طرارانند غمزه های تو طبیب دل بیمارانند از رقیبان تو باید که پریشان نشوند که یقین است که آن جمع پری دارانند زان به دورت همه محراب نشینان مستند که چو ابروی تو پیوسته ی خمّارانند چشم مست تو چو یک لحظه ز می … ادامه

صوفی اگرش باده ی صافی نچشانند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 393 صوفی اگرش باده ی صافی نچشانند صاحبنظران صوفی صافیش نخوانند بنگر که مقیمان سراپرده ی وحدت در دیر مغان همسبق مغبچگانند رو گوش کن از زمزمه ی ناله ی ناقوس آن نکته که ارباب خرد واله از آنند در حلقه ی رندان خرابات مغان آی تا یک نفس از … ادامه

صبحت جان جهان جان و جهان می ارزد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 392 صبحت جان جهان جان و جهان می ارزد لعل جان پرور او جوهر جان می ارزد گوشه ی دیر مغان گیر که در مذهب عشق کنج میخانه طربخانه ی خان می ارزد با چنان نادره ی دور زمان می خوردن یک زمان حاصل دوران زمان می ارزد شاید ار … ادامه

صبح چون گلشن جمال تو دید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 391 صبح چون گلشن جمال تو دید بر عروسان بوستان خندید نام لعلت چو بر زبان راندم از لبم آب زندگی بچکید صبحدم حرز هفت هیکل چرخ از سر مهر بر رخ تو دمید مرغ جان در هوات پر می زد بال زد وز پی ات روان بپرید هر که … ادامه

شکر تنگ تو تنگ شکر آمد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 390 شکر تنگ تو تنگ شکر آمد حلقه ی لعل تو درج گهر آمد لبت از تنگ شکر شور برآورد به شکرخنده ی شیرین چو درآمد چو نظر در خم ابروی تو کردم قامت خویشتنم در نظر آمد چون ز عشق کمرت کوه گرفتم سیلم از خون جگر بر کمر … ادامه

شبی با یار در خلوت مرا عیشی نهانی بود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 389 شبی با یار در خلوت مرا عیشی نهانی بود که مجلس با وجود او بهشت جاودانی بود عقیقش از لطافت در قدح چون عکس می افکند می اندر جام یاقوتی تو گویی لعل کانی بود جهان چون روز روشن بود بر چشمم شب تاری تو گویی شمع رخسارش چراغ … ادامه

شام شکستگان را هرگز سحر نباشد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 388 شام شکستگان را هرگز سحر نباشد وز روز تیره روزان تاریکتر نباشد هر کو ز جان برآمد از دست دل ننالد وانکو ز پا درآمد در بند سر نباشد پیر شرابخانه از باده ی مغانه تا بی خبر نگردد صاحب خبر نباشد در بزم دُردنوشان زهد و ورع نگنجد … ادامه

شام خون آشام گیسو را اگر چین کرده اند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 387 شام خون آشام گیسو را اگر چین کرده اند زلف پرچین را چرا بر صبح پرچین کرده اند خال هندو را خطی از نیمروز آورده اند چین گیسو را ز رخ بتخانه ی چین کرده اند گر به بخت شور من ابرو ترش کردند باز عیش تلخم را به … ادامه

سوی دیرم نگذارند که غیرم دانند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 386 سوی دیرم نگذارند که غیرم دانند ور سوی کعبه شوم راهب دیرم خوانند زاهدان کز می و معشوق مرا منع کنند چون شدم کشته ز تیغم بچه می ترسانند روی بنمای که جمعی که پریشان تواند چون سر زلف پریشان تو سرگردانند دل دیوانه ام از بند کجا گیرد … ادامه

سوز غم تو آتشم از جان برآورد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 385 سوز غم تو آتشم از جان برآورد مهر تو دودم از دل بریان برآورد چشم پر آب ما چو ز بحرین دم زند شور از نهاد قلزم و عمان برآورد گردون لاجورد به دور عقیق تو بس خون لعل کز جگر کان برآورد مرغ دلم ز عشق گلستان عارضت … ادامه

سنبلش غارت ایمان نکند چون نکند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 384 سنبلش غارت ایمان نکند چون نکند لب لعلش مدد جان نکند چون نکند گرچه دربان ندهد راه ولیکن درویش التماس از در سلطان نکند چون نکند هر که زین رهگذرش پای فرو رفت به گل میل آن سرو خرامان نکند چون نکند چون تو در بادیه بر دست نهی … ادامه