بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 102 از 136 - ادبستان شعر پارسی

گردون کنایتی ز سر بام ما بود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 419 گردون کنایتی ز سر بام ما بود کوثر حکایتی ز لب جام ما بود سرسبزی شکوفه ی بستانسرای فضل از رشحه ی مقاطر اقلام ما بود خوش بویی نسیم روانبخش باغ عقل از نفحه ی معاصر ارقام ما بود خورشید اگرچه شرفه ی ایوان کبریاست خشتی ز رهگذار در … ادامه

گر مرا بخت درین واقعه یاور نشود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 418 گر مرا بخت درین واقعه یاور نشود چه کنم صبر کنم گرچه میسر نشود صورت حال من از زلف دلاویز بپرس گر تو را از من دلسوخته باور نشود شور عشق تو برم تا به قیامت در خاک زانک گر سر بشود شور تو از سر نشود هر درونی … ادامه

گر سر صحبت این بی سر و پایت باشد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 417 گر سر صحبت این بی سر و پایت باشد بر سر و چشم من دلشده جایت باشد پای اگر بر سر من مینهی اینک سر و چشم سرم آنجا بود ای دوست که پایت باشد بنده چون زان تو و بنده سراخانه ی توست هر زمان از چه سبب … ادامه

گر دلم روز وداع از پی محمل می شد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 416 گر دلم روز وداع از پی محمل می شد تو مپندار که آن دلبرم از دل می شد هیچ منزل نشود قافله از آب جدا زانک پیش از همه سیلاب به منزل می شد گفتم از محمل آن جان جهان برگردم پایم از خون دل سوخته در گل می … ادامه

کیست که با من حدیث یار بگوید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 415 کیست که با من حدیث یار بگوید بهر دلم حال آن نگار بگوید پیش کسی کز خمار جان به لب آورد وصف می لعل خوشگوار بگوید وز سرمستی به نزد باده گساران رمزی از آن چشم پر خمار بگوید لطف کند وز برای خاطر رامین شمه ای از ویس … ادامه

کی طرف گلستان چو سر کوی تو باشد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 414 کی طرف گلستان چو سر کوی تو باشد یا سرو روان چون قد دلجوی تو باشد مانند کمان شد قد چون تیر خدنگم لیکن نه کمانی که به بازوی تو باشد در تاب مرو گر دل گمشگته ی ما را گویند که در حلقه ی گیسوی تو باشد بی … ادامه

که می رود که پیامم به شهر یار رساند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 413 که می رود که پیامم به شهر یار رساند حدیث بنده ی مخلص به شهریار رساند درود دیده ی گوهر نثار لعل فشانم بدان عقیق گهرپوش آبدار رساند دعا و خدمت میخوارگان به وقت صبوحی بدان دو نرگس میگون پرخمار رساند ز راه لطف به جز باد نوبهار که … ادامه

کسی کو دل بر جانان ندارد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 412 کسی کو دل بر جانان ندارد دلی دارد ولیکن جان ندارد هر آنکو با سر زلف سیاهش سری دارد سر و سامان ندارد ز غرقاب غمش کی جان توان برد که دریا نیست کان پایان ندارد به هر مویی دلی دارد ولیکن ز چندین دل غمی چندان ندارد قمر … ادامه

کسی که پشت بر آن روی چون نگار کند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 411 کسی که پشت بر آن روی چون نگار کند به اختیار هلاک خود اختیار کند نه رای آنکه دلم دل ز یار برگیرد نه روی آنک تنم پشت بر دیار کند ز روزگار هر آن محنتم که پیش آمد دلم شکایت آن هم به روزگار کند بیا و بر … ادامه

کسی کزآن سر زلف دو تا نمی ترسد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 410 کسی کزآن سر زلف دو تا نمی ترسد معّین است که از اژدها نمی ترسد مرا ز طعن ملامت گران مترسانید که برگ بید ز باد هوا نمی ترسد مریض شوق ز تیر ستم نمی رنجد قتیل عشق ز تیغ جفا نمی ترسد از آن دو جادوی عاشق کش … ادامه

کسی را از تو کامی برنیاید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 409 کسی را از تو کامی برنیاید که این از دست عامی برنیاید به ناکام از لبت برداشتم دل که از لعل تو کامی برنیاید برون از عارض و زلف سیاهت به شب صبحی ز شامی برنیاید بیار آن می که در خمخانه باقیست که کار ما به جامی برنیاید … ادامه

کس نیست که دست من غمخوار بگیرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 408 کس نیست که دست من غمخوار بگیرد یا دادم از آن دلبر عیار بگیرد هر لحظه سرشکم بدود گرم و به شوخی جیب من دلخسته ی بیمار بگیرد کی بار دهد شاخ امید من اگر یار ترک من بیچاره به یک بار بگیرد فرهاد چو یاد آورد از شکر … ادامه