بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 101 از 136 - ادبستان شعر پارسی

ما بر کنار و با تو کمر در میان بماند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 431 ما بر کنار و با تو کمر در میان بماند وان چشم پر خمار چنان ناتوان بماند از پیش من برفتی و خون دل از پی ات از چشم من روان شد و چشمم در آن بماند گفتم که نکته ای ز دهانت کنم بیان از شور پسته ات … ادامه

لطافت دهنش در بیان نمی گنجد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 430 لطافت دهنش در بیان نمی گنجد حلاوت سخنش در زبان نمی گنجد معانئی که مصوّر شود ز صورت دوست ز من مپرس که آن در بیان نمی گنجد از آن چو کلک ز شستم بجست و گوشه گرفت که تیر قامت او در کمان نمی گنجد جهان پر است … ادامه

لب چو بگشود ز تنگ شکرم یاد آمد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 429 لب چو بگشود ز تنگ شکرم یاد آمد چون سخن گفت ز درج گهرم یاد آمد به جز از نرگس پر خواب و رخ چون خور او تو مپندار که از خواب و خورم یاد آمد هر سرشکی که ببارید ز چشمم شب هجر بر زر از رشته ی … ادامه

گویی بت من چون ز شبستان به در آید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 428 گویی بت من چون ز شبستان به در آید حوریست که از روضه ی رضوان به در آید دیگر متمایل نشود سرو خرامان چون سرو من از خانه خرامان به در آید هر صبحدم آن ترک پری رخ ز شبستان چون چشمه ی خورشید درخشان به در آید آبیست … ادامه

گویند که صبر آتش عشقت بنشاند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 427 گویند که صبر آتش عشقت بنشاند زان سرو قد آزاد نشستن که تواند ساقی قدحی زان می دوشینه به من ده باشد که مرا یک نفس از خود برهاند موری اگر از ضعف بگیرد سر دستم تا دم بزنم گرد جهانم بدواند افکند سپهرم به دیاری که وجودم گر … ادامه

گهی که شرح فراقت کنم بدیده سواد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 426 گهی که شرح فراقت کنم بدیده سواد شود سیاهی چشمم روان به جای مداد کجا قرار توانم گرفت در غربت که گشته ام به هوای تو در وطن معتاد هر آن کسی که کند عزم کعبه ی مقصود گر از طریق ارادت رود رسد به مراد در آن زمان … ادامه

گمان مبر که دلم میل دوستان نکند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 425 گمان مبر که دلم میل دوستان نکند چرا که مرغ چمن ترک بوستان نکند کسی که نقد خرد داد و ملک عشق خرید اگر ز سود و زیان بگذرد زیان نکند به جان دوست که گنج روان دلی یابد که او مضایقه با دوستان به جان نکند شب رحیل … ادامه

گمان مبر که در آفاق اهل حسن کمند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 424 گمان مبر که در آفاق اهل حسن کمند ولیک پیش وجود تو جمله کالعدمند صبوحیان سحرخیز کنج خلوت عشق چه غم خورند چو شادی خوران جام جمند چو گنج عشق تو دارند در خرابه ی دل نه مفلسند ولی منعمان بی درمند چو قامت تو ببینند کوس عشق زنند … ادامه

گلی به رنگ تو از غنچه بر نمی آید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 423 گلی به رنگ تو از غنچه بر نمی آید بتی به نقش تو از چین به در نمی آید مرا نپرسی و گویند دشمنان که چرا ز پا فتادی و عمرت به سر نمی آید چه جرم کردم و از من چه در وجود آمد که یادت از من … ادامه

گل نهالی به بوستان آورد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 422 گل نهالی به بوستان آورد مرغ را باز در فغان آورد سخنی بلبل از لبش می گفت غنچه را آب در دهان آورد نکهت نفحه ی شمامه ی صبح مژده ی گل به بوستان آورد دوستان را نسیم باد صبا بوی انفاس دوستان آورد نفس باد صبحدم چو مسیح … ادامه

گل اندامی که گلگون می دواند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 421 گل اندامی که گلگون می دواند بدان نازک تنی چون می دواند بگاه جلوه از چابک سواری فرس بر شاه گردون می دواند مگر خونم بخواهد ریخت امشب که بر عزم شبیخون می دواند چو گلگون سرشکم مردم چشم ز راه دیده بیرون می دواند چنانش گرم رو بینم … ادامه

گرمی خسرو و شیرین به شکر کم نشود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 420 گرمی خسرو و شیرین به شکر کم نشود شعف لیلی و مجنون به نظر کم نشود مهر چندانکه کشد تیغ و نماید حدّت ذرّه دلشده را آتش خور کم نشود صبح را چون نفس صدق زند با شه چرخ مهر خاطر به دم سرد سحر کم نشود کارم از … ادامه