بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 100 از 136 - ادبستان شعر پارسی

مرغان این چمن همه بی بال و بی پرند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 444 مرغان این چمن همه بی بال و بی پرند مردان این قدم همه بی پا و بی سرند از جسم و جان بری و ز کونین فارغند با خاک ره برابر و از عرش برترند روح مجسّمند نه جسم مروّحند نور مصوّرند نه شمع منوّرند بر عرصه ی حدوث … ادامه

مرغ در راه او پر اندازد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 443 مرغ در راه او پر اندازد شمع در پای او سر اندازد پسته ی شور شکر افشانش شور در تنگ شکر اندازد هر که چون افعیش کمر گیرد خویش را از کمر در اندازد گر دمد جادویش فسون در باغ خواب در چشم عبهر اندازد چون لبش عکس در … ادامه

مرغ جم باز حدیثی ز سبا می گوید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 442 مرغ جم باز حدیثی ز سبا می گوید بشنو آخر که ز بلقیس چها می گوید خبر چشمه ی حیوان به خضر می آرد قصّه ی حضرت سلطان به گدا می گوید پرتو مهر درخشان به سها می بخشد سخن سرو خرامان به گیا می گوید با دل خسته … ادامه

مردان این قدم را باید که سر نباشد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 441 مردان این قدم را باید که سر نباشد مرغان این چمن را باید که پر نباشد آن سر کشد درین کو کز خود برون نهد پی وان پا نهد درین ره کش بیم سر نباشد در راه عشق نبوَد جز عشق رهنمایی زیرا که هیچ راهی بی راهبر نباشد … ادامه

مراد بین که به پیش مرید باز آید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 440 مراد بین که به پیش مرید باز آید بشد چو جوهر فرد و فرید باز آمد سعادتیست که آن کس که سعد اکبر ماست به فال سعد برفت و سعید باز آمد بعید نبود اگر جان ما شود قربان چو یار ما ز دیاری بعید باز آمد بگوی نوبت … ادامه

مرا وقتی نگاری خرگهی بود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 439 مرا وقتی نگاری خرگهی بود که قدّش غیرت سرو سهی بود نه از باغش مرا برگ جدایی نه از سیبش مرا روی بهی بود به شب روشن شدی راهم ز رویش ز مویش گر چه بیم گمرهی بود ز چشم آهوانش خواب خرگوش نه از مستی ز عین روبهی … ادامه

مرا دلیست که تا جان برون نمی آید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 437 مرا دلیست که تا جان برون نمی آید ز تاب طرّه ی جانان برون نمی آید چو تُرک مهوش کافر نژاد من صنمی ز خیلخانه ی خاقان برون نمی آید چو روی او سمن از بوستان نمی روید چو لعل او گهر از کان برون نمی آید نمی رود … ادامه

مرا ای بخت یاری کن چو یار از دست بیرون شد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 436 مرا ای بخت یاری کن چو یار از دست بیرون شد بده صبری درین کارم که کار از دست بیرون شد نگارین دست من بگرفت و از دست نگارینش دلم خون گشت و زین دستم نگار از دست بیرون شد شکنج افعی زلفش که با من مهره می بازد … ادامه

ماه من مشک سیه در دامن گل می کند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 435 ماه من مشک سیه در دامن گل می کند سایبان آفتاب از شاخ سنبل می کند گرچه از روی خرد دور تسلسل باطل است خطّ سبزش حکم بر دور تسلسل می کند هرگز از جام می لعلش نمی باشد خمار می پرستی کو به بادامش تنقّل می کند راستی … ادامه

ماه من دوش سر از جیب ملاحت بر کرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 434 ماه من دوش سر از جیب ملاحت بر کرد روز روشن ز حیا چادر شب بر سر کرد اندکی گل به رخ خوب نگارم مانست صبحدم باد صبا دامن او پر زر کرد نتوانم که برآرم نفسی بی لب دوست که قضا جان مرا در لب او مضمر کرد … ادامه

ماه فرو رفت و آفتاب برآمد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 433 ماه فرو رفت و آفتاب برآمد شاهد سرمست من ز خواب برآمد نرگس مستانه چون ز خواب برانگیخت ولوله از جان شیخ و شاب برآمد پیش جمالش ز رشک ماه فرو شد وز شکن زلفش آفتاب برآمد صبحدم از لاله چون گلاله برافشاند قرص مه از عنبرین حجاب برآمد … ادامه

ماجرایی که دل سوخته می پوشاند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 432 ماجرایی که دل سوخته می پوشاند دیده یک یک همه چون آب فرو می خواند چون تو در چشم من آیی چه کند مرد چشم که به دامن گهر اندر قدمت نفشاند مه چه باشد که به روی تو برابر کنمش یا ز رخسار تو گویم که به جایی … ادامه