بایگانی‌های خواجوی کرمانی - صفحه 99 از 136 - ادبستان شعر پارسی

نسیم باد صبا چون ز بوستان آید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 455 نسیم باد صبا چون ز بوستان آید مرا ز نکهت او بوی دوستان آید برون دود ز ره دیده اشک گرم روم ز بس که از دل پر خون من به جان آید قلم چه شرح دهد زانک داستان فراق نه ممکن است که یک شمه در بیان آید … ادامه

ناله ای کان ز دل چنگ برون می آید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 454 ناله ای کان ز دل چنگ برون می آید گر بدانی ز دل سنگ برون می آید صورت عشق چه نقشیست که از پرده ی غیب هر زمانی به دگر ینگ برون می آید از نم دیده و خون جگر فرهادست هر گل و لاله که از سنگ برون … ادامه

می کشندم به خرابات و در آن می کوشند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 453 می کشندم به خرابات و در آن می کوشند که به یک جرعه ی می آب رخم بفروشند دیگران مست فتادند و قدح ما خوردیم پختگان سوخته و افسرده دلان می جوشند باده از دست حریفان ترشروی منوش که به باطن همه نیشند و به ظاهر نوشند ای که … ادامه

مهی چون او به ماهی برنیاید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 452 مهی چون او به ماهی برنیاید شهی زانسان به گاهی برنیاید چو زلف هندوی زنگی نژادش ز هندستان سیاهی برنیاید به اورنگ لطافت تا به محشر چو آن گلچهر شاهی برنیاید دل افروزی چو آن خورشید خوبان ز طرف بارگاهی برنیاید مهش خوانم ولیکن روشن است این که ماهی … ادامه

مهره ی مهر چو از حقه ی مینا بنمود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 451 مهره ی مهر چو از حقه ی مینا بنمود ماه من طلعت صبح از شب یلدا بنمود گوشوار زرش از طرف بناگوش چو سیم گویی از جرم قمر زهره ی زهرا بنمود سرو را در چمن آواز قیامت بنشست چون سهی سرو من آن قامت رعنا بنمود صوفی از … ادامه

مرا ز مهر رخت کی ملال خواهد بود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 438 مرا ز مهر رخت کی ملال خواهد بود که عشق لم یزل و لایزال خواهد بود در آن زمان که امید بقا خیال بود خیال روی توام در خیال خواهد بود از آن طرف که تویی گر فراق خواهی جست ازین طرف که منم اتصال خواهد بود نظر به … ادامه

مه را اگر از مشک زره پوش توان کرد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 450 مه را اگر از مشک زره پوش توان کرد تشبیه بدان زلف و بناگوش توان کرد چون شکّر شیرین به شکرخنده درآری جان برخی آن لعل گهر پوش توان کرد می تلخ نباشد چو ز دست تو ستانند کز دست تو گر زهر بود نوش توان کرد حاجت به … ادامه

مه چنین دلستان نمی افتد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 449 مه چنین دلستان نمی افتد سرو از اینسان روان نمی افتد زان دهان نکته ای نمی شنوم که یقین در گمان نمی افتد هیچ از او در میان نمی آید که کمر در میان نمی افتد عجب از پادشه که سایه ی او بر سر پاسبان نمی افتد نام … ادامه

من خاک آن بادم که او بوی دلارام آورد

خواجوی کرمانی – غزل شماره 448 من خاک آن بادم که او بوی دلارام آورد در آتشم زآب رخش کآب رخ من می برد آنکو لبش گاه سخن هم طوطی و هم شکرست طوطی خطّش از چه رو پر بر شکر می گسترد سرو از قد چون عرعرش گل پیش روی چون خورش این دست … ادامه

مشنو که چراغ دل من روی تو نبود

خواجوی کرمانی – غزل شماره 447 مشنو که چراغ دل من روی تو نبود یا میل من سوخته دل سوی تو نبود مشنو که هر آن کش خبر از عالم جان است آیینه ی جان رخ دلجوی تو نبود مشنو که سر زلف عروسان بهاری آشفته ی آن سنبل گلبوی تو نبود مشنو که دل … ادامه

مستم ز در خانه ی خمّار برآرید

خواجوی کرمانی – غزل شماره 446 مستم ز در خانه ی خمّار برآرید و آشفته و شوریده به بازار برآرید چون سرّ اناالحق ز من سوخته شد فاش زنجیر کشانم به سر دار برآرید یا دادم از آن چرخ سیه روی بخواهید یا دودم ازین دلق سیهکار برآرید چون نام من خسته به این کار … ادامه

مستم آنجا مبر ای یار که سر مستانند

خواجوی کرمانی – غزل شماره 445 مستم آنجا مبر ای یار که سر مستانند دست من گیر که این طایفه پر دستانند آن دو جادوی فریبنده ی افسون سازش خفته اند این دم از آن روی که سرمستانند در سراپرده ی ما پرده سرا حاجت نیست زانک مستان همه طوطی شکر دستانند مهر ورزان که … ادامه