چون طره ز پای یار سر برگیرد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 173 چون طره ز پای یار سر برگیرد در حال دگر سرکشی از سر گیرد آن رخ که بود بر او نشان در دوست هر دم فلکش ز مهر در زر گیرد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 173 چون طره ز پای یار سر برگیرد در حال دگر سرکشی از سر گیرد آن رخ که بود بر او نشان در دوست هر دم فلکش ز مهر در زر گیرد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 172 چون شاهد مه غرّه ی غرّا بنمود مشکین خط شام چین ز گیسو بشود دفتر به کفم بود و سرشکم ناگاه موجی بزد و سفینه از من بربود
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 171 چون سوز غم تو از جهان برخیزد از هستی ما نام و نشان برخیزد بر خاک سر کوی تو رفتیم به باد تا خود چه غبار از این میان برخیزد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 170 چون خامه حدیثت به زبان می آرد از دیده روان خون سیه می بارد باری چو مرا زبان گویایی نیست هم خامه که او سر و زبانی دارد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 169 چون چشم خوش تو ترکتازی می کرد یاقوت لب تو دلنوازی می کرد با مار سر زلف تو کافعی صفت است خال سیه ته مهره بازی می کرد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 168 چشمم که مدام آب حسرت بارد پیوسته کنار من چو دریا دارد هر دم به نظاره ی رخت تشنه تر است آری نمک آب تشنگی بیش آرد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 167 چشمم که ز خون رخم منقش بیند در خواب اگر آن دو زلف سرکش بیند عیبی نبود چرا که شبهای دراز مخمور همه خواب مشوّش بیند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 166 چشمم چو نظر بر رخ یار اندازد بر راه دلم ز غصّه خار اندازد بس گوهر ناسفته که هر نیم شبم در پای دو دیده بر کنار اندازد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 165 چشمم چو بر آن قامت رعنا افتد بس فتنه که در عالم بالا افتد بینی تن من در آب سرچشمه ی چشم چون موی که در میان دریا افتد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 164 چشم تو دلم را به فغان می آرد چون ناوک غمزه در کمان می آرد با زلف تو گفتم که دلم باز فرست چندین همه تاب و پیچ از آن می آرد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 163 جان با لب دوست عشقبازی می کرد چشمش به کرشمه ترکتازی می کرد زان مردمک دیده ی من صوفی وار سجّاده به خون دل نمازی می کرد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 162 تا کی چو مسیح دم ز طاعات زنید یا همچو کلیم لاف میقات زنید خیزید و به می خاک مرا گِل سازید وآنگه ز گِلم خشت خرابات زنید