دیدیم که در کعبه به جز یار نبود
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 185 دیدیم که در کعبه به جز یار نبود وین طرفه که از کعبه خود آثار نبود آن دم که ز دیر، خیمه بر کعبه زدیم در کعبه و دیر، هیچ دیّار نبود
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 185 دیدیم که در کعبه به جز یار نبود وین طرفه که از کعبه خود آثار نبود آن دم که ز دیر، خیمه بر کعبه زدیم در کعبه و دیر، هیچ دیّار نبود
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 184 دی زلف تو را باد سحر می جنباند بر برگ سمن سنبل تر می جنباند چون نسبت لاله با رخت می کردم گل می خندید و سرو سر می جنباند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 183 دل فتنه ی آن سرو خرامان تو شد وآشفته ی جعد عنبر افشان تو شد جانم چو دوال کیش و قربان تو شد از کیش بیرون آمد و قربان تو شد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 182 دل فتنه ی آن چشم خوش جادو شد وآشفته ی آن سلسله ی گیسو شد هندو شه ترکان ختائیست به حسن شادی کسی که بنده ی هندو شد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 181 دل را خبری ز عالم جان دادند جان را شکری ز لعل جانان دادند مه را به سراپرده ی شمس آوردند بلقیس زمان را به سلیمان دادند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 180 دل در سرت ای نگار سیمین تن شد جان را سر زلف سیهت مسکن شد زابروی تو ماه نو چو صورت بستم از روی تو معنی مهم روشن شد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 179 دل جای در آن طرّه ی پر خم خواهد جان خون دل از دیده ی پر نم خواهد هر دم که شمامه ای ز زلفش طلبم آن سیم عذارم زر طلقم خواهد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 178 دردا که شراب وصل ناخورده بماند خون در تنم از درد دل افسرده بماند پایی که به پشت پا زدی عالم را از دست من شکسته آزرده بماند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 177 در ماتم من مرغ صراحی موید غسّال به آب چشم جامم شوید از خاک من آن خار که بیرون آید زو تا به قیامت گل حمری روید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 176 در چشم رخت مه فلک میل کشید بر روی زمین دیده ی من نیل کشید تقریر پریشانی زلفت چه کنم کان همچو شب هجر به تطویل کشید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 175 در بوته ی غم هر که چو زر بگدازد بحث کمر تو در میان اندازد آن کس که حدیث شب معراج کند زلف سیه تو را تمسّک سازد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 174 چون عکس تو بر جهان جان می افتد شمع دل من در لمعان می افتد چون از بدنم دقیقه ای می گوید مویت به فضولی به میان می افتد