کس نیست که در درد و غمم می پرسد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 197 کس نیست که در درد و غمم می پرسد از زخم سنان ستمم می پرسد جز آه که او هر نفسم می آید یا اشک که او دم به دمم می پرسد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 197 کس نیست که در درد و غمم می پرسد از زخم سنان ستمم می پرسد جز آه که او هر نفسم می آید یا اشک که او دم به دمم می پرسد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 196 کس پیش تو نام سخن آسان نبرد پای ملخی نزد سلیمان نبرد همچون تو سخنوری به کرمان نرسید هر چند کسی زیره به کرمان نبرد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 195 قومی که نی اند آگه از ایجاد وجود تمییز نکرده عهد را از معهود خوانند به طنز مهستی را فلکی گویند به طعنه کافرک را محمود
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 194 شد کشته کسی که در جهان سرور بود گردونش غلام و مشتری چاکر بود از تیغ زبان دراز او می دانم کاین فتنه از آن هندوی بدگوهر بود
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 193 شب هندوی آن طرّه ی مه فرسا شد لؤلؤ لب یاقوت تو را لالا شد تا خط تو شد ز طرف خورشید پدید بس فتنه که در دور قمر پیدا شد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 192 شب نیست که آهم به فلک برنرود وز گریه ی من چشم زمین تر نرود گفتم که ز سر برون کنم شور تو لیک تا سر نرود شور تو از سر نرود
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 191 شاهی کنم ار بنده ی خویشم داند با خویش آیم اگر به خویشم خواند بیم است که زنجیری زلفش گردم زینسان که مرا سلسله می جنباند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 190 سروی که بنفشه بر سمن فرساید یاری که روان بخشد و روح افزاید گویی ز سر زلف کژش یک سر موی دارد بویی و بوی آن می آید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 189 زان آب کزو آتش عشرت خیزد در ده قدحی که عقل ازو بگریزد از باده هر آن کسی که پرهیز کند پرهیز ازو کزو نمی پرهیزد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 188 رو نیست شو ای خواجو که هستت خوانند هشیار چنان باش که مستت خوانند زنهار ز بهر آن خدا را مپرست کابنای زمان خداپرستت خوانند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 187 رخسار تو در پرده عیان بتوان دید لکن دهنت به چشم جان بتوان دید بر یاد تو جان روان توان داد و ز لطف در آب رخت عکس روان بتوان دید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 186 دیشب بت من چو ترکتازی می کرد پنداشتم آن مگر به بازی می کرد در مجلس ما کسی به جز شمع نبود او نیز بسی زبان درازی می کرد