مخمورم و از کسی شرابم نرسید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 209 مخمورم و از کسی شرابم نرسید بیرون ز دلم بوی کبابی نرسید گفتم صدره با تو حدیث دل ریش لیکن ز توام هیچ جوابی نرسید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 209 مخمورم و از کسی شرابم نرسید بیرون ز دلم بوی کبابی نرسید گفتم صدره با تو حدیث دل ریش لیکن ز توام هیچ جوابی نرسید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 208 ماهی که نبات از شکر آورد پدید شام شبگون از سحر آورد پدید رویی که ز پسته اش دلم پر خون بود عنّاب ز بادام تر آورد پدید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 207 ماهی که دلم به زلف مشک افشان برد کس نیست که از درد فراقش جان برد لعل لب او آب حیات است ولیک از حسرت آب آب خود نتوان برد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 206 مانند رخت صبا هر آن لاله که دید برخواند دعایی و بر آن لاله دمید چون نسبت غنچه با دهانت کردم دیدم که ز خرّمی دلش می خندید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 205 لعل تو به خاتم سلیمان بخرند خاک قدمت به آب حیوان بخرند هر دُر که ز بحر عشقت آید بیرون اهل خردش به جوهر جان بخرند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 204 گیسوی کژت گوی به چوگان ببرد لعل لبت آب آب حیوان ببرد گفتم که برد جان ز غم عشق تو؟ گفت آنکو ز غمم جان بدهد، جان ببرد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 203 گفتی که کسی که فتنه می انگیزد خواجوست که آبروی خود می ریزد ای خواجه درین محفل اگر فتنه منم تو خوش بنشین که فتنه بر می خیزد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 202 گفتم که چه ریزدت ز لب گفت که قند گفتم که چه خیزدت ز مو گفت کمند گفتم که بفرما سخنی گفت خموش گفتم به شکرخنده درآ گفت مخند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 201 گر یار نه آن بود که ره می پیمود آن کس که طواف کعبه می کرد که بود ور زانک در کعبه نه او بر تو گشود از رفتن و باز آمدن کعبه چه سود
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 200 گر مهر رخت خیمه بر افلاک زند دُرّاعه ی نیلگون فلک چاک زند سلطان سپهر زان برآید هر روز تا پیش رخ تو بوسه بر خاک زند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 199 گر خلد برین در نظرم خواهد بود گلزار رخت مصوّرم خواهد بود ور روی به محراب کنم در دم صبح ابروی تو در برابرم خواهد بود
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 198 گر پیرهن کشیده ات می باید زانکس بطلب که هر شبت می گاید از پیرهن کشیده چیزی ناید شلوارت اگر کشیده باشد شاید