هر کو لب جام لایزالی بوسد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 221 هر کو لب جام لایزالی بوسد خاک در این درگه عالی بوسد شاه فلک از بام درافتد هر روز تا قبر فقیر ابوالمعالی بوسد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 221 هر کو لب جام لایزالی بوسد خاک در این درگه عالی بوسد شاه فلک از بام درافتد هر روز تا قبر فقیر ابوالمعالی بوسد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 220 هر کس که دلش ز عشق فرسوده شود وز خون جگر دامنش آلوده شود از قند شکرریز لبش مشکل او حلوا نشود چو اشک پالوده شود
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 219 هر صبح که دم ز ملکت خاور زد چون خیمه برین پنجره ی شش در زد رفتم به در خواجه و چون دید مرا برخواند براتم و بروتی بر زد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 218 هر دم که مرا ز طلعتت یاد آید صد چشمه ی خونم از جگر بگشاید بی یاد تو هر دم که برآید بادست بیچاره کسی که باد می پیماید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 217 هر دم ز دلم آتش عشق افروزد وآتش ز من سوخته سوز آموزد می سوزم از آنک در وجودم نم نیست شک نیست که خون خشک بهتر سوزد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 216 هر آه که از دلم به در می آید بشنو که ازو بوی جگر می آید امشب نفس صبح چرا چون جانم از آتش مهر دیر بر می آید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 215 نرگس بنگر نشسته در سایه ی بید وز مهر نهاده بر فلک چشم امید چون زهره برآورد سر از بدر منیر یا شمس طلوع کرد از روز سپید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 214 مگذار که هر کس خط و خالت بیند وان عارض خورشید مثالت بیند هم گوش تو باید که حدیثت شنود هم چشم تو باید که جمالت بیند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 213 مستی که نه هستیم زیان می دارد هستی که نه مستیم زیان می دارد زان روی پرستمش که همچون ذرّه خورشید پرستیم زیان می دارد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 212 مستان صبوحی چو سحر برخیزند در سلسله ی زلف بتان آویزند در باغ به روی نوعروسان چمن در آب فسرده آتش تر ریزند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 211 مستان چو هوای در میخانه کنند پیمان شکنند و عزم بتخانه کنند کاشانه به آب چشم ساغر گل کن زان پیش که از گل تو کاشانه کنند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 210 مرغان سپهری که درین نه قفسند در جوف سراپرده ی قدرت مگسند نه چرخ از آن بر زبر یکدگرند تا بوک به گرد آستان تو رسند