بازار روان از بدنت می شکند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 161 بازار روان از بدنت می شکند ناموس بهار از سمنت می شکند چون در دهنت هیچ نمی گنجد از آن پیوسته سخن در دهنت می شکند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 161 بازار روان از بدنت می شکند ناموس بهار از سمنت می شکند چون در دهنت هیچ نمی گنجد از آن پیوسته سخن در دهنت می شکند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 160 باد سحری که بوستان آراید بی خاک در تو باد می پیماید دور از تو اگر نفس زنم بی یادت جانم به لب آید و نفس بر ناید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 159 با لعل تو آب آب حیوان ریزد از شکّر شیرین تو شورانگیزد اشکم که روان می شود از چشمه ی چشم آبیست که از آتش دل می ریزد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 158 با قدر تو چرخ را زمین ساخته اند و ایوان تو بر چرخ برین ساخته اند در خاتم دولت تو از پیروزی پیروزه ی آسمان نگین ساخته اند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 157 با طرّه بگو تا دل ما باز آرد او را به همه حال فرو نگذارد باشد که به قول تو دلم باز دهد کو روی تو را نیک نگه می دارد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 156 با اشک و رخ ار سیم و زرت گردانند شاهان جهان تاج سرت گردانند ور ترک جهاز چار مادر گویی میراث بر نه پدرت گردانند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 155 این همنفسان که اندرین انجمنند جز خواب گذشته را قضا می نکنند زینگونه که همچو بخت من در خوابند تا دم نزند سپیده دم دم نزنند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 154 این صدر نشینان که در این اطرافند پیوسته به فرّ دولتت میلافند آن جامه که از بهر رهی فرمودی امروز هنوز گوئیا می بافند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 153 ای همنفسان اگر مرا غمخوارید باید که مرا چو دیگران نشمارید امروز چو اندک مرضی هست مرا از باده ی دوشینه معافم دارید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 152 ای نکهت خلد پیش انفاس تو باد تا تیر فلک را بود از چرخ گشاد نه اطلس زر کشیده ی سیمابی ماننده ی دستارچه در دست تو باد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 151 ای کرده دلم به چین گیسو دربند بسرا و زبان مرغ خوشگو دربند بگشا گره از سلسله ی طرّه که هست کار دل دیوانه به یک مو دربند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 150 ای شمع اگر زانک بسوزی شاید کز آتش سینه ات روان بفزاید چون است که رشته خوردی و دم به دمت ماهیچه ئی از دهن برون می آید