ای در دلم آتش غم و در جان دود
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 149 ای در دلم آتش غم و در جان دود بگرفت درون دلم از بریان دود هر دود که از مطبخ عشقت خیزد بوی جگر سوخته آید زان دود
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 149 ای در دلم آتش غم و در جان دود بگرفت درون دلم از بریان دود هر دود که از مطبخ عشقت خیزد بوی جگر سوخته آید زان دود
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 148 ای آنک دل از مهر رخت جان نبرد دانی که چه بر من از غمت می گذرد من نیستم آنکه ناظر روی توام در دیده ی من کسیست کو می نگرد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 147 آنها که سر از چرخ برافراخته اند در مهر تو هفت مهره در باخته اند بر قامت کبریات آن جامه سزد کز اطلس چرخش آستر بافته اند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 146 آنها که دوای دل افگار کنند پیوسته کنند کار و در کار کنند چون پشت به دیوار کنی یاد آور زآن روز که از خاک تو دیوار کنند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 145 آنکو رخش از خلد برین بابی بود در هر خمی از زلف کژش تابی بود گفتم که به خواب دیده ام چشم تو را گفتا برو ای خواجه که آن خوابی بود
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 144 آنکش غم عشق دلنوازی نکند باید که حدیث عشقبازی نکند زانروی زبان شمع برّند به گاز تا بار دگر زبان درازی نکند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 143 آن یار که درد از دل ما می چیند باید که کسی بر سر ما نگزیند در دیده ی ما آمد و بگشود نظر تا چهره ی خود به دیده ی خود بیند
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 142 آن کو به سوی کعبه مرا راه نمود دیدم که ره کعبه همی می پیمود رفتیم به کعبه و چو کردیم نظر خود کعبه جز او نبود و او کعبه نبود
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 141 آن شب که ز زلفت گرهم بگشاید گردون سر رشته از کفم برباید آن روز که رخسار تو بینم به مراد ناگاه شب از کناره بیرون آید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 140 آن سرو خرامان که چنان می آید از رفتن او دلم به جان می آید زلفش که دم از نافه ی تاتار زند مشک ختن است و بوی آن می آید
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 139 آن زلف مسلسل که چنان می پیچد چون سنبل تر بر ارغوان می پیچد زان رو که به مار می کنندش نسبت بر خویشتن از غصّه ی آن می پیچد
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 138 آن روی که رشک ماه تابان آمد وان موی که آفت دل و جان آمد بگشاد نقاب و روز روشن گردید در پای فکند و شب به پایان آمد