در راه مراغه با گروهی مردم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 305 در راه مراغه با گروهی مردم کردم دل خسته بر در زنگان گم گفتم برخیزم از سر ملک عراق کاشان همه گفتند به یکبار که قم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 305 در راه مراغه با گروهی مردم کردم دل خسته بر در زنگان گم گفتم برخیزم از سر ملک عراق کاشان همه گفتند به یکبار که قم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 304 خفاش نی ام کز آفتاب اندیشم یا آتش سوزنده کز آب اندیشم گر زانک شهاب نجم ثاقب گردد من دیو نی ام که از شهاب اندیشم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 303 چون شمع به جز سوز جگر نپسندم خود را به رسن بر آتشت می بندم می خندم و بر خنده ی خود می گریم می گریم و بر گریه ی خود می خندم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 302 ای سرو قد لاله رخ عبهر چشم زر شد رخم و نیست تو را بر زر چشم هر چند جهان ز اشک ما دریا شد شک نیست که دریات نیاید در چشم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 301 این طرفه که نشنید کسی آوازم از پرده بر آواز برون شد رازم تا غرقه ی دریای محبت شده ام یک لحظه به محبوب نمی پردازم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 300 چون جان و دل از برای دلبر دارم از دلبر خود چگونه دل بردارم بی سر و قدی که از من آزاد آمد مانند چنار دست بر سر دارم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 299 من حشمت و پوش او به چیزی نخرم سرمایه ی مالش به پشیزی نخرم گر خود به مثل رستم دستان گردد من باد بروت او به تیزی نخرم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 298 چون نامه دلی پر از شکایت دارم چون خامه از آن بود نوشتن کارم باری به خیال رخ و نقش خط تو روزی به کتابتی به شب می آرم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 297 بی روی تو من در آرزویت میرم دور از رویت بر سر کویت میرم من شمعم و خورشید تویی طرّه ی شب بردار ز رو که پیش رویت میرم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 296 با درد غم تو نام درمان نبرم بی مهر تو یک روز به پایان نبرم از دست تو کی جان برم ای جان جهان کز دست تو گر جان ببرم جان نبرم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 295 ای بس که ز دیده خون دل می بارم کز دست برون رفت به دستان یارم با ما اگر امروز به بازی ناید فردا چو ببینمش به بازی آرم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 294 ساقی بده آن باده که خون شد جگرم باشد که به می ز دست غم جان ببرم گر خلق جهان به کشتنم برخیزند می وا خورم و ز هیچ کس وا نخورم