عیبم مکن ای خواجه که تا من هستم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 317 عیبم مکن ای خواجه که تا من هستم بی جان و بدن قائم و بی می مستم مانند خضر زنده ی جاوید شدم چون دست ز آب زندگانی شستم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 317 عیبم مکن ای خواجه که تا من هستم بی جان و بدن قائم و بی می مستم مانند خضر زنده ی جاوید شدم چون دست ز آب زندگانی شستم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 316 ساقی بده آن باده که ما مستانیم در باغ فرح بلبل خوش دستانیم ما را به جهان اگر به یک جو نخرند ما ملک جهان را به جوی نستانیم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 315 در بتکده چون قابل ایمان گشتیم از طاعت سی ساله پشیمان گشتیم در روی بتان چو نور وحدت دیدیم زنّار بریدیم و مسلمان گشتیم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 314 چون کلّه نشین عالم راز آیم با خوش نفس روح به پرواز آیم کبکم، ز چه با مگس هم آوا گردم بازم، به چه با پشّه به پرواز آیم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 313 جانا ز من بی سر و بی پات چه غم وز ناله ی عاشقان شیدات چه غم در پای مران پیاده کز دست افتاد گر بر رخ او نهی رخ از مات چه غم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 312 تا کی دل شوریده مشوّش داریم رخساره به خون دل منقّش داریم چون نیست یقین که حال فردا چه شود امروز به نقد عیش خود خوش داریم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 311 ای لفظ تو آب برده از دُرّ یتیم خلق تو نشانده باد انفاس نسیم وه وه که قیامت است شور سخنت هر چند قیامت نبود پیش حکیم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 310 ای دانه ی خال سیهت دام دلم وی پسته ی تنگ دهنت کام دلم گم گشت در ایام غمت نام دلم تا خود به کجا رسد سرانجام دلم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 309 ای از دو جهان وصل تو مقصود دلم بیرون ز غم تو نیست موجود دلم ترسم که مبادا سحری از سر سوز در آتش روی تو رسد دود دلم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 308 آن فتنه که تا ماش به چنگ آمده ایم با هستی خویشتن به جنگ آمده ایم می گفت دلم با نمک از غایت شور کز پسته ی او نیک به تنگ آمده ایم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 307 آن سر که ز بهر تیغ تیز تو نهم بر پای سمند گرم خیز تو نهم جان را به لب ار رخ بنمایی چو شکر در پسته ی شور قند ریز تو نهم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 306 دلبر به رخ دلکش و چشم نائم شطرنج جفا باخته با من دائم چون اسب فرو راند که شهمات کند رخ بر رخ او نهادم و شد قائم