گفتم که چه خواهی که دهم گفتا جان
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 329 گفتم که چه خواهی که دهم گفتا جان گفتم چه نخواهی که دهی گفت امان گفتم که چه گیری ز برم گفت کنار گفتم که چه داری چو تنم گفت میان
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 329 گفتم که چه خواهی که دهم گفتا جان گفتم چه نخواهی که دهی گفت امان گفتم که چه گیری ز برم گفت کنار گفتم که چه داری چو تنم گفت میان
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 328 گفتم به چه مانده مژه ات گفت سنان گفتم که چو قدّم چه بود گفت کمان گفتم چو بیایی چه بری گفت که دل گفتم چه دهم تا نروی گفت که جان
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 327 در باغ چو زد هزار دستان دستان داد دل شوریده ز بستان بستان هنگام سپیده دم بر اطراف چمن جز ساغر می ز دست مستان مستان
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 326 ای دل چه رَوی در طلب دلخواهان بشتاب که رفتند کنون همراهان شاهان که هوای خاک کرمان کردند در نار فتادند ز کرمانشاهان
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 325 ای ابروی شوخ تو نمودار کمان از قامت آن شکسته بازار کمان ابروی تو با وسمه نمی گوید راست آری به کژی راست شود کار کمان
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 324 آن میر که کرد جان نثار قرآن وز آب حیاش تازه رو شد ایمان منعش ز امامت به چه رو می کردند زان باب که منصرف نباشد عثمان
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 323 یک چند مقیم کُنج میخانه شدیم یک چند به زهد و توبه افسانه شدیم تا دست دل اندر سر زلف تو زدیم از پای درآمدیم و دیوانه شدیم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 322 وقت است که خیمه سوی گلزار زنیم بر نغمه ی زیر ناله ی زار زنیم در صومعه تا چند توان بود مقیم یک چند بیا تا در خمّار زنیم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 321 هر نکته ی چون آب که می راند چشم یک یک همه چون آب فروخواند چشم وز بهر نثار قدمت هر نفسی دامن دامن گهر برافشاند چشم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 320 هر لحظه که یاد آن جفا کیش کنم از ناله دل خلق جهان ریش کنم از بس که زنم بر سر از اندوه فراق بنشینم و خود سرزنش خویش کنم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 319 من ملک جهان را به سخن می گیرم وین بس بود از سخنوری توفیرم زین دست که نظم من گرفتست کمال در کشور شعر تا نمیرم میرم
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 318 من دل به وفای دلستانی بدهم وز بهر دلش ترک جهانی بدهم گفتم که بده کام من ای سرو روان گفتا که بده جان که روانی بدهم