بایگانی‌های زبور عجم - صفحه 6 از 12 - ادبستان شعر پارسی

جهان ما همه خاک است و پی سپر گردد

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 78 جهان ما همه خاک است و پی سپر گردد ندانم اینکه نفس های رفته برگردد شبی که گور غریبان نشیمن است او را مه و ستاره ندارد چسان سحر گردد دلی که تاب و تب لایزال می طلبد که را خبر که شود برق یا شرر گردد نگاه شوق … ادامه

ای غنچه ی خوابیده چو نرگس نگران خیز

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 77 ای غنچه ی خوابیده چو نرگس نگران خیز کاشانه ی ما رفت به تاراج غمان خیز از ناله ی مرغ چمن از بانگ اذان خیز از گرمی هنگامه ی آتش نفسان خیز از خواب گران خواب گران خواب گران خیز از خواب گران خیز خورشید که پیرایه به سیمای … ادامه

مانند صبا خیز و وزیدن دگر آموز

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 76 مانند صبا خیز و وزیدن دگر آموز دامان گل و لاله کشیدن دگر آموز اندر دلک غنچه خزیدن دگر آموز   مویینه به بر کردی و بی ذوق تپیدی آن گونه تپیدی که به جایی نرسیدی در انجمن شوق تپیدن دگر آموز   کافر دل آواره دگر باره به … ادامه

عرب که باز دهد محفل شبانه کجاست

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 75 عرب که باز دهد محفل شبانه کجاست عجم که زنده کند رود عاشقانه کجاست به زیر خرقه ی پیران سبوها چه خالی است فغان که کس نشناسد می جوانه کجاست درین چمنکده هر کس نشیمنی سازد کسی که سازد و وا سوزد آشیانه کجاست هزار قافله بیگانه وار دید … ادامه

فرشته گرچه برون از طلسم افلاک است

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 74 فرشته گرچه برون از طلسم افلاک است نگاه او به تماشای این کف خاک است گمان مبر که به یک شیوه عشق می بازند قبا به دوش گل و لاله بی جنون چاک است حدیث شوق ادا می توان به خلوت دوست به ناله ای که ز آلایش نفس … ادامه

هوس هنوز تماشاگر جهانداری است

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 73 هوس هنوز تماشاگر جهانداری است دگر چه فتنه پس پرده های زنگاری است زمان زمان شکند آنچه می تراشد عقل بیا که عشق مسلمان و عقل زناری است امیر قافله ای سخت کوش و پیهم کوش که در قبیله ی ما حیدری ز کراری است تو چشم بستی و … ادامه

با نشئه ی درویشی در ساز و دمادم زن

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 72 با نشئه ی درویشی در ساز و دمادم زن چون پخته شوی خود را بر سلطنت جم زن گفتند جهان ما آیا به تو می سازد گفتم که نمی سازد گفتند که بر هم زن در میکده ها دیدم شایسته حریفی نیست با رستم دستان زن با مغبچه ها … ادامه

ز سلطان کنم آرزوی نگاهی

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 71 ز سلطان کنم آرزوی نگاهی مسلمانم از گل نسازم الهی دل بی نیازی که در سینه دارم گدارا دهد شیوه ی پادشاهی ز گردون فتد آنچه بر لاله ی من فرو ریزم او را به برگ گیاهی چو پروین فروناید اندیشه ی من به دریوزه ی پرتو مهر و … ادامه

خضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برون

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 70 خضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برون کاروان زین وادی دور و دراز آید برون من به سیمای غلامان فر سلطان دیده ام شعله ی محمود از خاک ایاز آید برون عمرها در کعبه و بتخانه می نالد حیات تا ز بزم عشق یک دانای راز آید برون … ادامه

چو موج مست خودی باش و سر به طوفان کش

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 69 چو موج مست خودی باش و سر به طوفان کش تو را که گفت که بنشین و پا به دامان کش به قصد صید پلنگ از چمن سرا برخیز به کوه رخت گشا خیمه در بیابان کش به مهر و ماه کمند گلو فشار انداز ستاره را ز فلک … ادامه

تکیه بر حجت و اعجاز بیان نیز کنند

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 68 تکیه بر حجت و اعجاز بیان نیز کنند کار حق گاه به شمشیر و سنان نیز کنند گاه باشد که ته خرقه زره می پوشند عاشقان بنده ی حال اند و چنان نیز کنند چون جهان کهنه شود پاک بسوزند او را وز همان آب و گل ایجاد جهان … ادامه

لاله ی این چمن آلوده ی رنگ است هنوز

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 67 لاله ی این چمن آلوده ی رنگ است هنوز سپر از دست مینداز که جنگ است هنوز فتنه ای را که دو صد فتنه به آغوشش بود دختری هست که در مهد فرنگ است هنوز ای که آسوده نشینی لب ساحل برخیز که تو را کار به گرداب و … ادامه