بایگانی‌های زبور عجم - ادبستان شعر پارسی

یک زمان با رفتگان صحبت گزین

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 138 در فن تعمیر مردان آزاد یک زمان با رفتگان صحبت گزین صنعت آزاد مردان هم ببین خیز و کار ایبک و سوری نگر وانما چشمی اگر داری جگر خویش را از خود برون آورده اند این چنین خود را تماشا کرده اند سنگ ها با سنگ ها پیوسته اند … ادامه

در غلامی عشق و مذهب را فراق

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 137 مذهب غلامان در غلامی عشق و مذهب را فراق انگبین زندگانی بد مذاق عاشقی؟ توحید را بر دل زدن وانگهی خود را به هر مشکل زدن در غلامی عشق جز گفتار نیست کار ما گفتار ما را یار نیست کاروان شوق بی ذوق رحیل بی یقین و بی سبیل … ادامه

مرگ ها اندر فنون بندگی

مرگ ها اندر فنون بندگی اقبال لاهوری، زبور عجم، شماره 136 در بیان فنون لطیفه ی غلامان موسیقی: مرگ ها اندر فنون بندگی من چه گویم از فسون بندگی نغمه ی او خالی از نار حیات همچو سیل افتد به دیوار حیات چون دل او تیره سیمای غلام پست چون طبعش نواهای غلام از دل … ادامه

گفت با یزدان مه گیتی فروز

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 135 بندگی نامه گفت با یزدان مه گیتی فروز تاب من شب را کند مانند روز یاد ایامی که بی لیل و نهار خفته بودم در ضمیر روزگار کوکبی اندر سواد من نبود گردشی اندر نهاد من نبود نی ز نورم دشت و در آیینه پوش نی به دریا از … ادامه

ز جان خاور آن سوز کهن رفت

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 134 گلشن راز جدید ز جان خاور آن سوز کهن رفت دمش واماند و جان او ز تن رفت چو تصویری که بی تار نفس زیست نمی داند که ذوق زندگی چیست دلش از مدعا بیگانه گردید نی او از نوا بیگانه گردید به طرز دیگر از مقصود گفتم جواب … ادامه

خود را کنم سجودی دیر و حرم نمانده

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 133 خود را کنم سجودی دیر و حرم نمانده این در عرب نمانده آن در عجم نمانده در برگ لاله و گل آن رنگ و نم نمانده در ناله های مرغان آن زیر و بم نمانده در کارگاه گیتی نقش نوی نبینم شاید که نقش دیگر اندر عدم نمانده سیاره … ادامه

من بنده ی آزادم عشق است امام من

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 131 من بنده ی آزادم عشق است امام من عشق است امام من عقل است غلام من هنگامه ی این محفل از گردش جام من این کوکب شام من این ماه تمام من جان در عدم آسوده بی ذوق تمنا بود مستانه نواها زد در حلقه ی دام من ای … ادامه

ای لاله ای چراغ کهستان و باغ و راغ

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 130 ای لاله ای چراغ کهستان و باغ و راغ در من نگر که میدهم از زندگی سراغ ما رنگ شوخ و بوی پریشیده نیستیم ماییم آنچه می رود اندر دل و دماغ مستی ز باده میرسد و از ایاغ نیست هر چند باده را نتوان خورد بی ایاغ داغی … ادامه

هنگامه را که بست درین دیر دیر پای

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 129 هنگامه را که بست درین دیر دیر پای زناریان او همه نالنده همچو نای در بنگه فقیر و به کاشانه ی امیر غم ها که پشت را به جوانی کند دو تای درمان کجا که درد به درمان فزون شود دانش تمام حیله و نیرنگ و سیمیای بی زور … ادامه

لاله ی این گلستان داغ تمنایی نداشت

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 128 لاله ی این گلستان داغ تمنایی نداشت نرگس طناز او چشم تماشایی نداشت خاک را موج نفس بود و دلی پیدا نبود زندگانی کاروانی بود و کالایی نداشت روزگار از های و هوی می کشان بیگانه ای باده در میناش بود و باده پیمایی نداشت برق سینا شکوه سنج … ادامه

باز این عالم دیرینه جوان می بایست

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 127 باز این عالم دیرینه جوان می بایست برگ کاهش صفت کوه گران می بایست کف خاکی که نگاه همه بین پیدا کرد در ضمیرش جگر آلوده فغان می بایست این مه و مهر کهن راه به جایی نبرند انجم تازه به تعمیر جهان می بایست هر نگاری که مرا … ادامه