
اقبال لاهوری
زبور عجم
شماره 129
هنگامه را که بست درین دیر دیر پای
زناریان او همه نالنده همچو نای
در بنگه فقیر و به کاشانه ی امیر
غم ها که پشت را به جوانی کند دو تای
درمان کجا که درد به درمان فزون شود
دانش تمام حیله و نیرنگ و سیمیای
بی زور سیل کشتی آدم نمی رود
هر دل هزار عربده دارد به ناخدای
از من حکایت سفر زندگی مپرس
درساختم به درد و گذشتم غزل سرای
آمیختم نفس به نسیم سحرگهی
گشتم درین چمن به گلان نانهاده پای
از کاخ و کو جدا و پریشان به کاخ و کوی
کردم به چشم ماه تماشای این سرای