بایگانی‌های زبور عجم - صفحه 2 از 12 - ادبستان شعر پارسی

صورت گری که پیکر روز و شب آفرید

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 126 صورت گری که پیکر روز و شب آفرید از نقش این و آن به تماشای خود رسید صوفی برون ز بنگه تاریک پا بنه فطرت متاع خویش به سوداگری کشید صبح و ستاره و شفق و ماه و آفتاب بی پرده جلوه ها به نگاهی توان خرید    

بهار آمد نگه می غلتد اندر آتش لاله

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 125 بهار آمد نگه می غلتد اندر آتش لاله هزاران ناله خیزد از دل پرکاله پرکاله فشان یک جرعه بر خاک چمن از باده ی لعلی که از بیم خزان بیگانه روید نرگس و لاله جهان رنگ و بو دانی ولی دل چیست می دانی مهی کز حلقه ی آفاق … ادامه

این هم جهانی آن هم جهانی

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 124 این هم جهانی آن هم جهانی این بی کرانی آن بی کرانی هر دو خیالی هر دو گمانی از شعله ی من موج دخانی این یک دو آنی آن یک دو آنی من جاودانی من جاودانی این کم عیاری آن کم عیاری من پاک جانی نقد روانی اینجا مقامی … ادامه

به نگاه آشنایی چو درون لاله دیدم

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 123 به نگاه آشنایی چو درون لاله دیدم همه ذوق و شوق دیدم همه آه و ناله دیدم به بلند و پست عالم تپش حیات پیدا چه دمن چه تل چه صحرا رم این غزاله دیدم نه به ماست زندگانی نه ز ماست زندگانی همه جاست زندگانی ز کجاست زندگانی … ادامه

جهان رنگ و بو پیدا تو می گویی که راز است این

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 121 جهان رنگ و بو پیدا تو می گویی که راز است این یکی خود را به تارش زن که تو مضراب و ساز است این نگاه جلوه بدمست از صفای جلوه می لغزد تو می گویی حجاب است این نقاب است این مجاز است این بیا درکش طناب پرده … ادامه

بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 120 بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو که نیرزد به جوی این همه دیرینه و نو چون پر کاه که در رهگذر باد افتاد رفت اسکندر و دارا و قباد و خسرو زندگی انجمن آرا و نگهدار خود است ای که در قافله ای بی همه شو با همه … ادامه

تو را نادان امید غمگساری ها ز افرنگ است

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 119 تو را نادان امید غمگساری ها ز افرنگ است دل شاهین نسوزد بهر آن مرغی که در چنگ است پشیمان شو اگر لعلی ز میراث پدر خواهی کجا عیش برون آوردن لعلی که در سنگ است سخن از بود و نابود جهان با من چه می گویی من این … ادامه

در این صحرا گذر افتاد شاید کاروانی را

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 118 در این صحرا گذر افتاد شاید کاروانی را پس از مدت شنیدم نغمه های ساربانی را اگر یک یوسف از زندان فرعونی برون آید به غارت می توان دادن متاع کاروانی را  

گذر از آنکه ندیدست و جز خبر ندهد

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 117 گذر از آنکه ندیدست و جز خبر ندهد سخن دراز کند لذت نظر ندهد شنیده ام سخن شاعر و فقیه و حکیم اگر چه نخل بلند است برگ و بر ندهد تجلی ای که برو پیر دیر می نازد هزار شب دهد و تاب یک سحر ندهد هم از … ادامه

دم مرا صفت باد فرودین کردند

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 116 دم مرا صفت باد فرودین کردند گیاه را ز سرشکم چو یاسمین کردند نمود لاله ی صحرا نشین ز خونابم چنانکه باده ی لعلی به ساتگین کردند بلند بال چنانم که بر سپهر برین هزار بار مرا نوریان کمین کردند فروغ آدم خاکی ز تازه کاری هاست مه و … ادامه

چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 115 چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما ای جوانان عجم جان من و جان شما غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام تا به دست آورده ام افکار پنهان شما مهر و مه دیدم نگاهم برتر از پروین گذشت ریختم طرح حرم در کافرستان شما تا سنانش تیزتر … ادامه