بایگانی‌های زبور عجم - صفحه 5 از 12 - ادبستان شعر پارسی

گشاده رو ز خوش و ناخوش زمانه گذر

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 90 گشاده رو ز خوش و ناخوش زمانه گذر ز گلشن و قفس و دام و آشیانه گذر گرفتم اینکه غریبی و ره شناس نه ای به کوی دوست به انداز محرمانه گذر به هر نفس که برآری جهان دگرگون کن درین رباط کهن صورت زمانه گذر اگر عنان تو … ادامه

گرچه می دانم که روزی بی نقاب آید برون

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 89 گرچه می دانم که روزی بی نقاب آید برون تا نپنداری که جان از پیچ و تاب آید برون ضربتی باید که جان خفته برخیزد ز خاک ناله کی بی زخمه از تار رباب آید برون تاک خویش از گریه های نیمشب سیراب دار کز درون او شعاع آفتاب … ادامه

خواجه از خون رگ مزدور سازد لعل ناب

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 88 خواجه از خون رگ مزدور سازد لعل ناب از جفای دهخدایان کشت دهقانان خراب انقلاب انقلاب ای انقلاب شیخ شهر از رشته ی تسبیح صد مومن به دام کافران ساده دل را برهمن زنار تاب انقلاب انقلاب ای انقلاب واعظ اندر مسجد و فرزند او در مدرسه آن به … ادامه

ما از خدای گم شده‌ایم او به جستجوست

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 87 ما از خدای گم شده‌ایم او به جستجوست چون ما نیازمند و گرفتار آرزوست گاهی به برگ لاله نویسد پیام خویش گاهی درون سینه ی مرغان به های و هوست در نرگس آرمید که بیند جمال ما چندان کرشمه دان که نگاهش به گفتگوست آهی سحرگهی که زند در … ادامه

درین چمن دل مرغان زمان زمان دگر است

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 86 درین چمن دل مرغان زمان زمان دگر است به شاخ گل دگر است و به آشیان دگر است به خود نگر گله های جهان چه می گویی اگر نگاه تو دیگر شود جهان دگر است به هر زمانه اگر چشم تو نکو نگرد طریق میکده و شیوه ی مغان … ادامه

عاشق آن نیست که لب گرم فغانی دارد

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 85 عاشق آن نیست که لب گرم فغانی دارد عاشق آن است که بر کف دو جهانی دارد عاشق آن است که تعمیر کند عالم خویش در نسازد به جهانی که کرانی دارد دل بیدار ندادند به دانای فرنگ این قدر هست که چشم نگرانی دارد عشق ناپید و خرد … ادامه

سخن تازه زدم کس به سخن وا نرسید

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 84 سخن تازه زدم کس به سخن وا نرسید جلوه خون گشت و نگاهی به تماشا نرسید سنگ می باش و درین کارگه شیشه گذر وای سنگی که صنم گشت و به مینا نرسید کهنه را درشکن و باز به تعمیر خرام هر که در ورطه ” لا ” ماند … ادامه

لاله ی صحرایم از طرف خیابانم برید

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 83 لاله ی صحرایم از طرف خیابانم برید در هوای دشت و کهسار و بیابانم برید روبهی آموختم از خویش دور افتاده ام چاره پردازن به آغوش نیستانم برید در میان سینه حرفی داشتم گم کرده ام گرچه پیرم پیش ملای دبستانم برید ساز خاموشم نوای دیگری دارم هنوز آنکه … ادامه

شراب میکده ی من نه یادگار جم است

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 82 شراب میکده ی من نه یادگار جم است فشرده ی جگر من به شیشه ی عجم است چو موج می تپد آدم به جستجوی وجود هنوز تا به کمر در میانه ی عدم است بیا که مثل خلیل این طلسم درشکنیم که جز تو هر چه درین دیر دیده … ادامه

از نوا بر من قیامت رفت و کس آگاه نیست

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 81 از نوا بر من قیامت رفت و کس آگاه نیست پیش محفل جز بم و زیر و مقام و راه نیست در نهادم عشق با فکر بلند آمیختند ناتمام جاودانم کار من چون ماه نیست لب فروبند از فغان در ساز با درد فراق عشق تا آهی کشد از … ادامه

خیال من به تماشای آسمان بود است

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 80 خیال من به تماشای آسمان بود است به دوش ماه و به آغوش کهکشان بود است گمان مبر که همین خاکدان نشیمن ماست که هر ستاره جهان است یا جهان بود است به چشم مور فرومایه آشکار آید هزار نکته که از چشم ما نهان بود است زمین به … ادامه

باز بر رفته و آینده نظر باید کرد

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 79 باز بر رفته و آینده نظر باید کرد هله برخیز که اندیشه دگر باید کرد عشق بر ناقه ی ایام کشد محمل خویش عاشقی ؟ راحله از شام و سحر باید کرد پیر ما گفت جهان بر روشی محکم نیست از خوش و ناخوش او قطع نظر باید کرد … ادامه