بایگانی‌های زبور عجم - صفحه 4 از 12 - ادبستان شعر پارسی

بر دل بی تاب من ساقی می نابی زند

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 102 بر دل بی تاب من ساقی می نابی زند کیمیا ساز است و اکسیری به سیمابی زند من ندانم نور یا نار است اندر سینه ام این قدر دانم بیاض او به مهتابی زند بر دل من فطرت خاموش می آرد هجوم ساز از ذوق نوا خود را به … ادامه

عشق را نازم که بودش را غم نابود نی

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 101 عشق را نازم که بودش را غم نابود نی کفر او زنار دار حاضر و موجود نی عشق اگر فرمان دهد از جان شیرین هم گذر عشق محبوب است و مقصود است و جان مقصود نی کافری را پخته تر سازد شکست سومنات گرمی بتخانه بی هنگامه ی محمود … ادامه

بیا که خاوریان نقش تازه ای بستند

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 100 بیا که خاوریان نقش تازه ای بستند دگر مرو به طواف بتی که بشکستند چه جلوه ایست که دلها به لذت نگهی ز خاک راه مثال شراره برجستند کجاست منزل تورانیان شهر آشوب که سینه های خود از تیزی نفس خستند تو هم به ذوق خودی رس که صاحبان … ادامه

کشیدی باده ها در صحبت بیگانه پی در پی

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 98 کشیدی باده ها در صحبت بیگانه پی در پی به نور دیگران افروختی پیمانه پی در پی ز دست ساقی خاور دو جام ارغوان درکش که از خاک تو خیزد ناله ی مستانه پی در پی دلی کو از تب و تاب تمنا آشنا گردد زند بر شعله خود … ادامه

چو خورشید سحر پیدا نگاهی می توان کردن

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 97 چو خورشید سحر پیدا نگاهی می توان کردن همین خاک سیه را جلوه گاهی می توان کردن نگاه خویش را از نوک سوزن تیزتر گردان چو جوهر در دل آیینه راهی می توان کردن درین گلشن که بر مرغ چمن راه فغان تنگ است به انداز گشود غنچه آهی … ادامه

علمی که تو آموزی مشتاق نگاهی نیست

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 96 علمی که تو آموزی مشتاق نگاهی نیست وامانده ی راهی هست آواره ی راهی نیست آدم که ضمیر او نقش دو جهان ریزد با لذت آهی هست بی لذت آهی نیست هر چند که عشق او آواره ی راهی کرد داغی که جگر سوزد در سینه ی ماهی نیست … ادامه

نیابی در جهان یاری که داند دلنوازی را

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 95 نیابی در جهان یاری که داند دلنوازی را به خود گم شو نگه دار آبروی عشق بازی را من از کار آفرین داغم که با این ذوق پیدایی ز ما پوشیده دارد شیوه های کارسازی را کسی این معنی نازک نداند جز ایاز اینجا که مهر غزنوی افزون کند … ادامه

جهان کور است و از آیینه ی دل غافل افتاده است

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 94 جهان کور است و از آیینه ی دل غافل افتاده است ولی چشمی که بینا شد نگاهش بر دل افتاده است شب تاریک و راه پیچ پیچ و بی یقین راهی دلیل کاروان را مشکل اندر مشکل افتاده است رقیب خام سودا مست و عاشق مست و قاصد مست … ادامه

گنهکار غیورم مزد بی خدمت نمی گیرم

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 93 گنهکار غیورم مزد بی خدمت نمی گیرم از آن داغم که بر تقدیر او بستند تقصیرم ز فیض عشق و مستی برده ام اندیشه را آنجا که از دنباله چشم مهر عالمتاب می گیرم من از صبح نخستین نقشبند موج و گردابم چو بحر آسوده می گردد ز طوفان … ادامه

برون زین گنبد در بسته پیدا کرده ام راهی

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 92 برون زین گنبد در بسته پیدا کرده ام راهی که از اندیشه برتر می پرد آه سحر گاهی تو ای شاهین نشیمن در چمن کردی از آن ترسم هوای او به بال تو دهد پرواز کوتاهی غباری گشته ای آسوده نتوان زیستن اینجا به باد صبحدم درپیچ و منشین … ادامه

زندگی در صدف خویش گهر ساختن است

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 91 زندگی در صدف خویش گهر ساختن است در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است عشق ازین گنبد در بسته برون تاختن است شیشه ی ماه ز طاق فلک انداختن است سلطنت نقد دل و دین ز کف انداختن است به یکی داد جهان بردن و جان باختن است … ادامه