بایگانی‌های زبور عجم - صفحه 7 از 12 - ادبستان شعر پارسی

غلام زنده دلانم که عاشق سره اند

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 66 غلام زنده دلانم که عاشق سره اند نه خانقاه نشینان که دل به کس ندهند به آن دلی که به رنگ آشنا و بی رنگ است عیار مسجد و میخانه و صنم کده اند نگاه از مه و پروین بلندتر دارند که آشیان به گریبان کهکشان ننهند برون ز … ادامه

دگر ز ساده دلی های یار نتوان گفت

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 64 دگر ز ساده دلی های یار نتوان گفت نشسته بر سر بالین من ز درمان گفت زبان اگرچه دلیر است و مدعا شیرین سخن ز عشق چه گویم جز اینکه نتوان گفت خوشا کسی که فرو رفت در ضمیر وجود سخن مثال گهر برکشید و آسان گفت خراب لذت … ادامه

زمانه قاصد طیار آن دلارام است

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 63 زمانه قاصد طیار آن دلارام است چه قاصدی که وجودش تمام پیغام است گمان مبر که نصیب تو نیست جلوه ی دوست درون سینه هنوز آرزوی تو خام است گرفتم اینکه چو شاهین بلند پروازی به هوش باش که صیاد ما کهن دام است به اوج مشت غباری کجا … ادامه

اگر به بحر محبت کرانه می خواهی

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 62 اگر به بحر محبت کرانه می خواهی هزار شعله دهی یک زبانه می خواهی مرا ز لذت پرواز آشنا کردند تو در فضای چمن آشیانه می خواهی یکی به دامن مردان آشنا آویز ز یار اگر نگه محرمانه می خواهی جنون نداری و هویی فکنده ای در شهر سبو … ادامه

درون لاله گذر چون صبا توانی کرد

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 61 درون لاله گذر چون صبا توانی کرد به یک نفس گره غنچه وا توانی کرد حیات چیست جهان را اسیر جان کردن تو خود اسیر جهانی کجا توانی کرد مقدر است که مسجود مهر و مه باشی ولی هنوز ندانی چها توانی کرد اگر ز میکده ی من پیاله … ادامه

دو عالم را توان دیدن به مینایی که من دارم

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 58 دو عالم را توان دیدن به مینایی که من دارم کجا چشمی که بیند آن تماشایی که من دارم دگر دیوانه ای آید که در شهر افکند هویی دو صد هنگامه برخیزد ز سودایی که من دارم مخور نادان غم از تاریکی شب ها که می آید که چون … ادامه

ای خدای مهر و مه خاک پریشانی نگر

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 57 ای خدای مهر و مه خاک پریشانی نگر ذره ای در خود فروپیچد بیابانی نگر حسن بی پایان درون سینه ی خلوت گرفت آفتاب خویش را زیر گریبانی نگر بر دل آدم زدی عشق بلاانگیز را آتش خود را به آغوش نیستانی نگر شوید از دامان هستی داغ های … ادامه

ما که افتنده تر از پرتو ماه آمده ایم

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 56 ما که افتنده تر از پرتو ماه آمده ایم کس چه داند که چسان اینهمه راه آمده ایم با رقیبان سخن از درد دل ما گفتی شرمسار از اثر ناله و آه آمده ایم پرده از چهره برافکن که چو خورشید سحر بهر دیدار تو لبریز نگاه آمده ایم … ادامه

به فغان نه لب گشودم که فغان اثر ندارد

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 55 به فغان نه لب گشودم که فغان اثر ندارد غم دل نگفته بهتر همه کس جگر ندارد چه حرم چه دیر هر جا سخنی ز آشنایی مگر اینکه کس ز راز من و تو خبر ندارد چه ندیدنی است اینجا که شرر جهان ما را نفسی نگاه دارد نفسی … ادامه