بایگانی‌های زبور عجم - صفحه 8 از 12 - ادبستان شعر پارسی

نفس شمار به پیچاک روزگار خودیم

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 54 نفس شمار به پیچاک روزگار خودیم مثال بحر خروشیم و درکنار خودیم اگرچه سطوت دریا امان به کس ندهد به خلوت صدف او نگاهدار خودیم ز جوهری که نهان است در طبیعت ما مپرس صیرفیان را که ما عیار خودیم نه از خرابه ی ما کس خراج می خواهد … ادامه

چند به روی خودکشی پرده ی صبح و شام را

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 53 چند به روی خودکشی پرده ی صبح و شام را چهره گشا تمام کن جلوه ی ناتمام را سوز و گداز حالتی است باده ز من طلب کنی پیش تو گر بیان کنم مستی این مقام را من به سرود زندگی آتش او فزوده ام تو نم شبنمی بده … ادامه

به حرفی می توان گفتن تمنای جهانی را

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 52 به حرفی می توان گفتن تمنای جهانی را من از ذوق حضوری طول دادم داستانی را ز مشتاقان اگر تاب سخن بردی نمی دانی محبت می کند گویا نگاه بی زبانی را کجا نوری که غیر از قاصدی چیزی نمی داند کجا خاکی که در آغوش دارد آسمانی را … ادامه

به تسلی ای که دادی نگذاشت کار خود را

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 51 به تسلی ای که دادی نگذاشت کار خود را به تو باز می سپارم دل بی قرار خود را چه دلی که محنت او ز نفس شماری او که به دست خود ندارد رگ روزگار خود را به ضمیرت آرمیدم تو به جوش خود نمایی به کناره برفکندی در … ادامه

جانم درآویخت با روزگاران

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 50 جانم درآویخت با روزگاران جوی است نالان در کوهساران پیدا ستیزد پنهان ستیزد ناپایداری با پایداران این کوه و صحرا این دشت و دریا نی رازداران نی غمگساران بیگانه ی شوق بیگانه ی شوق این جویباران این آبشاران فریاد بی سوز فریاد بی سوز بانگ هزاران در شاخساران داغی … ادامه

فرصت کشمکش مده این دل بی قرار را

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 49 فرصت کشمکش مده این دل بی قرار را یک دو شکن زیاده کن گیسوی تابدار را از تو درون سینه ام برق تجلی ای که من با مه و مهر داده ام تلخی انتظار را ذوق حضور در جهان رسم صنم گری نهاد عشق فریب می دهد جان امیدوار … ادامه

خاور که آسمان به کمند خیال اوست

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 48 خاور که آسمان به کمند خیال اوست از خویشتن گسسته و بی سوز آرزوست در تیره خاک او تب و تاب حیات نیست جولان موج را نگران از کنار جوست بتخانه و حرم همه افسرده آتشی پیر مغان شراب هوا خورده در سبوست فکر فرنگ پیش مجاز آورد سجود … ادامه

انجم به گریبان ریخت این دیده ی تر ما را

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 47 انجم به گریبان ریخت این دیده ی تر ما را بیرون ز سپهر انداخت این ذوق نظر ما را هر چند زمین ساییم برتر ز ثریاییم دانی که نمی زیبد عمری چو شرر ما را شام و سحر عالم از گردش ما خیزد دانی که نمی سازد این شام … ادامه

یاد ایامی که خوردم باده ها با چنگ و نی

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 46 یاد ایامی که خوردم باده ها با چنگ و نی جام می در دست من مینای می در دست وی درکنار آیی خزان ما زند رنگ بهار ور نیایی فرودین افسرده تر گردد ز دی بی تو جان من چو آن سازی که تارش درگسست در حضور از سینه … ادامه

رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت

اقبال لاهوری زبور عجم   شماره 45 رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت سخن از تاب و تب شعله به خس نتوان گفت تو مرا ذوق بیان دادی و گفتی که بگوی هست در سینه ی من آنچه به کس نتوان گفت از نهانخانه ی دل خوش غزلی می خیزد سر شاخی همه … ادامه

کف خاک برگ و سازم به رهی فشانم او را

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 43 کف خاک برگ و سازم به رهی فشانم او را به امید اینکه روزی به فلک رسانم او را چه کنم چه چاره گیرم که ز شاخ علم و دانش ندمیده هیچ خاری که به دل نشانم او را دهد آتش جدایی شرر مرا نمودی به همان نفس بمیرم … ادامه