بایگانی‌های زبور عجم - صفحه 9 از 12 - ادبستان شعر پارسی

بده آن دل که مستی های او از باده ی خویش است

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 42 بده آن دل که مستی های او از باده ی خویش است بگیر آن دل که از خود رفته و بیگانه اندیش است بده آن دل بده آن دل که گیتی را فراگیرد بگیر این دل بگیر این دل که در بند کم و بیش است مرا ای صید … ادامه

اگر نظاره از خود رفتگی آرد حجاب اولی

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 40 اگر نظاره از خود رفتگی آرد حجاب اولی نگیرد با من این سودا بها از بس گران خواهی سخن بی پرده گو با ما شد آن روز کم آمیزی که می گفتند تو ما را چنین خواهی چنان خواهی نگاه بی ادب زد رخنه ها در چرخ مینایی دگر … ادامه

به جهان دردمندان تو بگو چه کار داری

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 39 به جهان دردمندان تو بگو چه کار داری تب و تاب ما شناسی دل بی قرار داری چه خبر تو را ز اشکی که فروچکد ز چشمی تو به برگ گل ز شبنم در شاهوار داری چه بگویمت ز جانی که نفس نفس شمارد دم مستعار داری غم روزگار … ادامه

درین میخانه ای ساقی ندارم محرمی دیگر

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 38 درین میخانه ای ساقی ندارم محرمی دیگر که من شاید نخستین آدمم از عالمی دیگر دمی این پیکر فرسوده را سازی کف خاکی فشانی آب و از خاک آتش انگیزی دمی دیگر بیار آن دولت بیدار و آن جام جهان بین را عجم را داده ای هنگامه ی بزم … ادامه

شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابی

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 37 شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابی تو به طلعت آفتابی سزد اینکه بی حجابی تو به درد من رسیدی به ضمیرم آرمیدی ز نگاه من رمیدی به چنین گران رکابی تو عیار کم عیاران تو قرار بی قراران تو دوای دل فگاران مگر اینکه دیریابی غم عشق … ادامه

از چشم ساقی مست شرابم

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 36 از چشم ساقی مست شرابم بی می خرابم بی می خرابم شوقم فزون تر از بی حجابی بینم نبینم در پیچ و تابم چون رشته ی شمع آتش بگیرد از زخمه ی من تار ربابم از من برون نیست منزلگه من من بی نصیبم راهی نیابم تا آفتابی خیزد … ادامه

هوای خانه و منزل ندارم

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 35 هوای خانه و منزل ندارم سر راهم غریب هر دیارم سحر می گفت خاکستر صبا را فسرد از باد این صحرا شرارم گذر نرمک پریشانم مگردان ز سوز کاروانی یادگارم ز چشمم اشک چون شبنم فرو ریخت که من هم خاکم و در رهگذارم به گوش من رسید از … ادامه

زمستان را سرآمد روزگاران

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 34 زمستان را سرآمد روزگاران نواها زنده شد در شاخساران گلان را رنگ و نم بخشد هواها که می آید ز طرف جویباران چراغ لاله اندر دشت و صحرا شود روشن تر از باد بهاران دلم افسرده تر در صحبت گل گریزد این غزال از مرغزاران دمی آسوده با درد … ادامه

مرا به راه طلب بار در گل است هنوز

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 33 مرا به راه طلب بار در گل است هنوز که دل به قافله و رخت و منزل است هنوز کجاست برق نگاهی که خانمان سوزد مرا معامله با کشت و حاصل است هنوز یکی سفینه ی این خام را به طوفان ده ز ترس موج نگاهم به ساحل است … ادامه

بر جهان دل من تاختنش را نگرید

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 32 بر جهان دل من تاختنش را نگرید کشتن و سوختن و ساختنش را نگرید روشن از پرتو آن ماه دلی نیست که نیست با هزار آینه پرداختنش را نگرید آنکه یکدست برد ملک سلیمانی چند با فقیران دو جهان باختنش را نگرید آنکه شبخون به دل و دیده ی … ادامه

خوشتر ز هزار پارسایی

اقبال لاهوری   زبور عجم   شماره 31 خوشتر ز هزار پارسایی گامی به طریق آشنایی در سینه ی من دمی بیاسای از محنت و کلفت خدایی ما را ز مقام ما خبر کن ماییم کجا و تو کجایی آن چشمک محرمانه یاد آر تا کی به تغافل آزمایی دی ماه تمام گفت با من … ادامه