بایگانی‌های زبور عجم - صفحه 10 از 12 - ادبستان شعر پارسی

مرغ خوش لهجه و شاهین شکاری از توست

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 30 مرغ خوش لهجه و شاهین شکاری از توست زندگی را روش نوری و ناری از توست دل بیدار و کف خاک و تماشای جهان سیر این ماه به شب گونه عماری از توست همه افکار من از توست چه در دل چه به لب گهر از بحر برآری نه … ادامه

نه در اندیشه ی من کار زار کفر و ایمانی

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 29 نه در اندیشه ی من کار زار کفر و ایمانی نه در جان غم اندوزم هوای باغ رضوانی اگر کاوی درونم را خیال خویش را یابی پریشان جلوه ای چون ماهتاب اندر بیابانی  

ز شاعر ناله ی مستانه در محشر چه می خواهی

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 28 ز شاعر ناله ی مستانه در محشر چه می خواهی تو خود هنگامه ای هنگامه ی دیگر چه می خواهی به بحر نغمه کردی آشنا طبع روانم را ز چاک سینه ام دریا طلب گوهر چه می خواهی نماز بی حضور از من نمی آید نمی آید دلی آورده … ادامه

دل بی قید من با نور ایمان کافری کرده

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 27 دل بی قید من با نور ایمان کافری کرده حرم را سجده آورده بتان را چاکری کرده متاع طاقت خود را ترازویی برافروزد به بازار قیامت با خدا سوداگری کرده زمین و آسمان را بر مراد خویش می خواهد غبار راه و با تقدیر یزدان داوری کرده گهی با … ادامه

ز هر نقشی که دل از دیده گیرد پاک می آیم

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 26 ز هر نقشی که دل از دیده گیرد پاک می آیم گدای معنی پاکم تهی ادراک می آیم گهی رسم و ره فرزانگی ذوق جنون بخشد من از درس خردمندان گریبان چاک می آیم گهی پیچد جهان بر من گهی من بر جهان پیچم بگردان باده تا بیرون ازین … ادامه

از آن آبی که در من لاله کارد ساتگینی ده

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 25 از آن آبی که در من لاله کارد ساتگینی ده کف خاک مرا ساقی به باد فرودینی ده ز مینایی که خوردم در فرنگ اندیشه تاریک است سفر ورزیده ی خود را نگاه راه بینی ده چو خس از موج هر بادی که می آید ز جا رفتم دل … ادامه

ساقیا بر جگرم شعله ی نمناک انداز

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 24 ساقیا بر جگرم شعله ی نمناک انداز دگر آشوب قیامت به کف خاک انداز او به یک دانه ی گندم به زمینم انداخت تو به یک جرعه ی آب آن سوی افلاک انداز عشق را باده ی مرد افکن و پر زور بده لای این باده به پیمانه ی … ادامه

درین محفل که کار او گذشت از باده و ساقی

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 23 درین محفل که کار او گذشت از باده و ساقی ندیمی کو که در جامش فرو ریزم می باقی کسی کو زهر شیرین میخورد از جام زرینی می تلخ از سفال من کجا گیرد به تریاقی شرار از خاک من خیزد کجا ریزم که را سوزم غلط کردی که … ادامه

سوز و گداز زندگی لذت جستجوی تو

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 22 سوز و گداز زندگی لذت جستجوی تو راه چو مار می گزد گر نروم به سوی تو سینه گشاده جبرئیل از بر عاشقان گذشت تا شرری به او فتد ز آتش آرزوی تو هم به هوای جلوه ای پاره کنم حجاب را هم به نگاه نارسا پرده کشم به … ادامه

عقل هم عشق است و از ذوق نگه بیگانه نیست

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 21 عقل هم عشق است و از ذوق نگه بیگانه نیست لیکن این بیچاره را آن جرات رندانه نیست گرچه می دانم خیال منزل ایجاد من است در سفر از پا نشستن همت مردانه نیست هر زمان یک تازه جولانگاه می خواهم ازو تا جنون فرمای من گوید دگر ویرانه … ادامه

یا مسلمان را مده فرمان که جان بر کف بنه

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 20 آرزو یا مسلمان را مده فرمان که جان بر کف بنه یا درین فرسوده پیکر تازه جانی آفرین یا چنان کن یا چنین یا برهمن را بفرما نو خداوندی تراش یا خود اندر سینه ی زناریان خلوت گزین یا چنان کن یا چنین یا دگر آدم که از ابلیس … ادامه

بر عقل فلک پیما ترکانه شبیخون به

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 19 بر عقل فلک پیما ترکانه شبیخون به یک ذره ی درد دل از علم فلاطون به دی مغبچه ای با من اسرار محبت گفت اشکی که فرو خوردی از باده ی گلگون به آن فقر که بی تیغی صد کشور دل گیرد از شوکت دارا به از فر فریدون … ادامه