بایگانی‌های زبور عجم - صفحه 11 از 12 - ادبستان شعر پارسی

نظر به راه نشینان سواره می گذرد

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 18 نظر به راه نشینان سواره می گذرد مرا بگیر که کارم ز چاره می گذرد به دیگران چه سخن گسترم ز جلوه ی دوست به یک نگاه مثال شراره می گذرد رهی به منزل آن ماه سخت دشوار است چنانکه عشق به دوش ستاره می گذرد ز پرده بندی … ادامه

تو به این گمان که شاید سر آستانه دارم

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 17 تو به این گمان که شاید سر آستانه دارم به طواف خانه کاری به خدای خانه دارم شرر پریده رنگم مگذر ز جلوه ی من که بتاب یک دو آنی تب جاودانه دارم نکنم دگر نگاهی به رهی که طی نمودم به سراغ صبح فردا روش زمانه دارم یم … ادامه

خیز و به خاک تشنه ای باده ی زندگی فشان

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 16 خیز و به خاک تشنه ای باده ی زندگی فشان آتش خود بلند کن آتش ما فرونشان میکده ی تهی سبو حلقه ی خود فرامشان مدرسه ی بلند بانگ بزم فسرده آتشان فکر گره گشا غلام دین به روایتی تمام زانکه درون سینه ها دل هدفی است بی نشان … ادامه

برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 15 برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا چه عقده ها که مقام رضا گشود مرا تپید عشق و درین کشت نابسامانی هزار دانه فرو کرد تا درود مرا ندانم اینکه نگاهش چه دید در خاکم نفس نفس به عیار زمانه سود مرا جهانی از خس و خاشاک در … ادامه

فصل بهار این چنین بانگ هزار این چنین

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 14 فصل بهار این چنین بانگ هزار این چنین چهره گشا، غزل سرا، باده بیار این چنین اشک چکیده ام ببین هم به نگاه خود نگر ریز به نیستان من برق و شرار این چنین باد بهار را بگو پی به خیال من برد وادی و دشت را دهد نقش … ادامه

این جهان چیست صنم خانه ی پندار من است

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 13 این جهان چیست صنم خانه ی پندار من است جلوه ی او گرو دیده ی بیدار من است همه آفاق که گیرم به نگاهی او را حلقه ای هست که از گردش پرگار من است هستی و نیستی از دیدن و نادیدن من چه زمان و چه مکان شوخی … ادامه

گرچه شاهین خرد بر سر پروازی هست

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 12 گرچه شاهین خرد بر سر پروازی هست اندرین بادیه پنهان قدر اندازی هست آنچه ازکار فروبسته گره بگشاید هست و در حوصله ی زمزمه پروازی هست تاب گفتار اگر هست شناسایی نیست وای آن بنده که در سینه ی او رازی هست گرچه صد گونه به صد سوز مرا … ادامه

دل و دیده ای که دارم همه لذت نظاره

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 11 دل و دیده ای که دارم همه لذت نظاره چه گنه اگر تراشم صنمی ز سنگ خاره تو به جلوه در نقابی که نگاه برنتابی مه من اگر ننالم تو بگو دگر چه چاره چه شود اگر خرامی به سرای کاروانی که متاع ناروانش دلکی است پاره پاره غزلی … ادامه

نوای من از آن پر سوز و بی باک و غم انگیز است

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 10 نوای من از آن پر سوز و بی باک و غم انگیز است به خاشاکم شرار افتاد و باد صبحدم تیز است ندارد عشق سامانی ولیکن تیشه ای دارد خراشد سینه ی کهسار و پاک از خون پرویز است مرا در دل خلید این نکته از مرد ادادانی ز … ادامه

بر سر کفر و دین فشان رحمت عام خویش را

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 9 بر سر کفر و دین فشان رحمت عام خویش را بند نقاب برگشا ماه تمام خویش را زمزمه ی کهن سرای گردش باده تیز کن باز به بزم ما نگر آتش جام خویش را دام ز گیسوان بدوش زحمت گلستان بری صید چرا نمی کنی طایر بام خویش را … ادامه

به صدای دردمندی به نوای دلپذیری

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 8 به صدای دردمندی به نوای دلپذیری خم زندگی گشادم به جهان تشنه میری تو به روی بینوایی در آن جهان گشادی که هنوز آرزویش ندمیده در ضمیری ز نگاه سرمه سایی به دل و جگر رسیدی چه نگاه سرمه سایی دو نشانه زد به تیری به نگاه نارسایم چه … ادامه

من اگرچه تیره خاکم دلکیست برگ و سازم

اقبال لاهوری زبور عجم شماره 7 من اگرچه تیره خاکم دلکیست برگ و سازم به نظاره ی جمالی چو ستاره دیده بازم به هوای زخمه ی تو همه ناله ی خموشم تو به این گمان که شاید ز نوا فتاده سازم به ضمیرم آنچنان کن که ز شعله ی نوایی دل خاکیان فروزم دل نوریان … ادامه