
سعدی-گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی
حکایت 7
یکی ، دوستی را که زمان ها ندیده بود ، گفت : کجایی که مشتاق بودهام ؟ گفت : مشتاقی به که ملولی !
دیر آمدی ای نگار سرمست
زودت ندهیم دامن از دست
معشوقه که دیر دیر بینند
آخر کم از آن که سیر بینند
شاهد که با رفیقان آید ، به جفا کردن آمده است ، به حکم آنکه از غیرت و مضادت خالی نباشد .
إذا جئتَنی فی رِفقَةٍ لِتَزورَنی
و اِن جِئتَ فی صُلحٍ فَاَنتَ مُحاربٌ (1)
به یک نفس که برآمیخت یار با اغیار
بسی نماند که غیرت وجود من بکشد
به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی
مرا از آنچه که پروانه خویشتن بکشد ؟
واژگان دشوار : 1-ترجمه : هرگاه با جمع دوستدارانت به دیدار من می آیی ، هر چند از در آشتی درآمده باشی با من بر سر جنگی