دوشم به پرسش آمد و تا لب گشود رفت - ادبستان شعر پارسی % %

دوشم به پرسش آمد و تا لب گشود رفت

آذر بیگدلی – غزل شماره 37

دوشم به پرسش آمد و تا لب گشود رفت

دردا که دیر آمد و افغان که زود رفت

چون شاخ گل، به پهلوی من تا نشست، خاست

چون ماه نو، بدیده ی من تا نمود رفت

بختم که سر ز خواب برآورده بود، خفت

سروی که سایه بر سرم افگنده بود رفت

گفتم: کنم سجود به شکر قدوم او

دردا که برنداشته سر از سجود رفت

آمد زد آتشم به دل از آمدن، ولی

زآن پیشتر که خیزدم از سینه دود رفت

سودم جبین به خاک رهش، کآمد از کرم

ننشسته، از کنارم اما چه سود رفت

نی نی نشسته بود و حریفان به عرض حال

تا داستان شکوه ی آذر شنود، رفت

 

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤