من با تو نه مرد پنجه بودم همراه با معنی و تفسیر

من با تو نه مرد پنجه بودم

سعدی-غزل شماره 420

 

من با تو نه مرد پنجه بودم

افکندم و مردی آزمودم

دیدم دل خاص و عام بردی

من نیز دلاوری نمودم

در حلقه کارزارم انداخت

آن نیزه که حلق می‌ربودم

انگشت نمای خلق بودم

و انگشت به هیچ برنسودم

عیب دگران نگویم این بار

کاندر حق خویشتن شنودم

گفتم که برآرم از تو فریاد

فریاد که نشنوی چه سودم

از چشم عنایتم مینداز

کاول به تو چشم برگشودم

گر سر برود فدای پایت

مرگ آمدنیست دیر و زودم

امروز چنانم از محبت

کآتش به فلک رسید و دودم

وان روز که سر برآرم از خاک

مشتاق تو همچنان که بودم

 

مقدمه و فضای کلی

این غزل سعدی فضایی عاشقانه و آمیخته با ستایش محبوب دارد. شاعر در برابر قدرت عشق و جاذبه معشوق، ناتوانی خود را می‌پذیرد و از تجربه آزمودن خویش در این میدان سخن می‌گوید. مضمون شعر بر دل‌ربایی فراگیر محبوب و شکست عاشق در برابر این کشش استوار است.

معنی بیت‌های شعر

من با تو نه مرد پنجه بودم / افکندم و مردی آزمودم

من در کشتی گرفتن حریف تو نبودم، اما با تو درآویختم و مردانگی خود را آزمودم.

دیدم دل خاص و عام بردی / من نیز دلاوری نمودم

دیدم که دل همه مردم، چه خواص و چه عوام، را ربوده‌ای؛ من نیز برای به دست آوردن دل تو دلاوری کردم.

در حلقه کارزارم انداخت / آن نیزه که حلق می‌ربودم

آن نیزه‌ای که با آن گلوی دشمنان را می‌دریدم، مرا به میدان نبرد افکند.

انگشت نمای خلق بودم / و انگشت به هیچ برنسودم

در میان مردم انگشت‌نما و رسوا شدم، در حالی که به هیچ‌کس آزار و گزندی نرسانده بودم.

عیب دگران نگویم این بار / کاندر حق خویشتن شنودم

این بار از عیب دیگران سخن نمی‌گویم، زیرا همان عیب‌ها را درباره خودم شنیده‌ام.

گفتم که برآرم از تو فریاد / فریاد که نشنوی چه سودم

گفتم از تو شکایت و فریاد برآورم؛ اما افسوس، اگر تو نشنوی، فریاد و شکایت من چه سودی دارد؟

از چشم عنایتم مینداز / کاول به تو چشم برگشودم

مرا از نظر لطف و عنایت خود نینداز؛ زیرا نخستین بار چشم امید و محبت خود را به تو گشودم.

گر سر برود فدای پایت / مرگ آمدنیست دیر و زودم

اگر سرم از دست برود، فدای پای تو باد؛ زیرا مرگ سرانجام خواهد آمد، خواه دیر باشد و خواه زود.

امروز چنانم از محبت / کآتش به فلک رسید و دودم

امروز عشق و محبت چنان مرا بی‌قرار و سوخته کرده است که آتش عشق من به آسمان رسیده و دودش پدیدار شده است.

وان روز که سر برآرم از خاک / مشتاق تو همچنان که بودم

و آن روز که از خاک سر برآورم و زنده شوم، همچنان که پیش از آن مشتاق تو بودم، مشتاق تو خواهم بود.

نتیجه‌گیری

سعدی در این غزل، ناتوانی عاشق را در برابر قدرت و زیبایی معشوق بیان می‌کند؛ چنان‌که عشق او را به میدان آزمون می‌کشاند و سرانجام مغلوب و انگشت‌نمای خلق می‌سازد.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤