شکست عهد مودت نگار دلبندم همراه با معنی و تفسیر

شکست عهد مودت نگار دلبندم

سعدی-غزل شماره 419

 

شکست عهد مودت نگار دلبندم

برید مهر و وفا یار سست پیوندم

به خاک پای عزیزان که از محبت دوست

دل از محبت دنیا و آخرت کندم

تطاولی که تو کردی به دوستی با من

من آن به دشمن خون خوار خویش نپسندم

اگر چه مهر بریدی و عهد بشکستی

هنوز بر سر پیمان و عهد و سوگندم

بیار ساقی سرمست جام باده عشق

بده به رغم مناصح که می‌دهد پندم

من آن نیم که پذیرم نصیحت عقلا

پدر بگوی که من بی‌حساب فرزندم

به خاک پای تو سوگند و جان زنده دلان

که من به پای تو در مردن آرزومندم

بیا بیا صنما کز سر پریشانی

نماند جز سر زلف تو هیچ پابندم

به خنده گفت که سعدی از این سخن بگریز

کجا روم که به زندان عشق دربندم

 

مقدمه و فضای کلی

این غزل سعدی در فضای اندوه و گلایه از گسستن عهد محبت و بی‌وفایی یار شکل گرفته است. شاعر با زبانی عاطفی، شکستن پیمان و بریدن مهر معشوق را به تصویر می‌کشد و از رنج دوری و سستی پیوند سخن می‌گوید. فضای کلی شعر آمیخته‌ای از دل‌شکستگی، وفاداری عاشقانه و حسرتِ از دست رفتن محبت است.

معنی بیت‌های شعر

شکست عهد مودت نگار دلبندم / برید مهر و وفا یار سست پیوندم

یار عزیز و محبوبم پیمان دوستی را شکست و معشوق سست‌پیمانم رشتهٔ مهر و وفاداری را برید.

به خاک پای عزیزان که از محبت دوست / دل از محبت دنیا و آخرت کندم

به خاک پای عزیزان سوگند که به سبب عشق آن دوست، از دلبستگی به دنیا و آخرت دست شسته‌ام.

تطاولی که تو کردی به دوستی با من / من آن به دشمن خون‌خوار خویش نپسندم

ستم و بی‌مهری‌ای را که تو در حق من، به نام دوستی، روا داشتی، حتی برای دشمن خون‌خوار خود نیز نمی‌پسندم.

اگر چه مهر بریدی و عهد بشکستی / هنوز بر سر پیمان و عهد و سوگندم

اگرچه تو محبت را قطع کردی و پیمانت را شکستی، من هنوز بر عهد و پیمان و سوگندی که با تو بسته‌ام استوارم.

بیار ساقی سرمست جام باده عشق / بده به رغم مناصح که می‌دهد پندم

ای ساقی سرمست، جام شراب عشق را بیاور و برخلاف خواست اندرزگویانی که مرا نصیحت می‌کنند، آن را به من بنوشان.

من آن نیم که پذیرم نصیحت عقلا / پدر بگوی که من بی‌حساب فرزندم

من کسی نیستم که اندرز خردمندان را بپذیرم؛ به پدرم بگو که من فرزندی بی‌پروا و بی‌حساب‌وکتابم.

به خاک پای تو سوگند و جان زنده دلان / که من به پای تو در مردن آرزومندم

به خاک پای تو و به جان عاشقان سوگند که آرزو دارم در راه تو جان ببازم.

بیا بیا صنما کز سر پریشانی / نماند جز سر زلف تو هیچ پابندم

بیا، ای بت و معشوق من؛ زیرا از شدت پریشانی، جز گیسوی تو چیزی برای وابسته ماندن و آرام گرفتن ندارم.

به خنده گفت که سعدی از این سخن بگریز / کجا روم که به زندان عشق دربندم

معشوق با خنده گفت: سعدی، از این سخن و این عشق بگریز؛ اما سعدی پاسخ می‌دهد که کجا بروم، در حالی که در زندان عشق گرفتار و بسته شده‌ام؟

نتیجه‌گیری

سعدی در این غزل از بی‌وفایی یار و رنج شکستن عهد می‌گوید، اما با وجود همه جفای او، همچنان بر پیمان خویش استوار می‌ماند و وفاداری را بر انتقام و کینه ترجیح می‌دهد.

معنی این شعر با کمک هوش مصنوعی تولید و توسط تیم تحریریه سایت ویرایش و تنظیم شده است

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤